X
تبلیغات
ترانه‌ی نوین

ترانه‌ی نوین


 

زبان، نمایش‌گاهی برای ذهن

(نگاهی به مقوله‌ی "دشنام" در ترانه)


از گذشته‌ي نسبتاً دور تا امروز بسياري نظير لايبنيتس و چامسکي، زبان را آيينه‌ي ذهن دانسته‌اند. اما اگر از اين تعبير بگذريم و وارد جزئيات آن نشويم، باز هم در سطح جامعه به وضوح خواهيم ديد که اغلب، زبانِ انسان‌ها آگاهانه، نيمه‌آگاهانه يا ناآگاهانه به موازاتِ دگرديسي‌هاي فکري، تغيير مي‌يابد. بديهي‌ست که هرچه انسان انديش‌مندتر باشد، در هرآن‌چه که مي‌گويد بيش‌تر تدقيق ‌مي‌کند و در ترميم اعوجاجات و اشتباهات زباني‌اش بيش‌تر مي‌کوشد. به عنوان نمونه، در غرب، علاوه بر کوششي که براي کنار گذاشتن تبعيض جنسيتي در سطح جوامع انجام شده است، براي کنار گذاشتن تبعيض‌هاي جنسيتي در زبان نيز تلاش‌هايي صورت گرفته است. بگذاريد بخشي از مبحث "زبان و جنسيت" از کتابِ "درآمدي بر زبان‌شناسي معاصر" را با هم مرور کنيم:

 

اصطلاح man در سال‌هاي اخير به لحاظ مرجعش مورد مداقّه‌‌ي بسيار قرار گرفته است. شيوعِ صورت‌هاي داراي مرجعِ مذکر که به طور عام به کار مي‌روند (مثلاً در chairman، postman و mankind)، بسياري از ناظران را آزرده مي‌کند. زيرا احساس مي‌کنند چنين زباني علاوه بر آن‌که ارزش‌هاي تاريخي تبعيض‌آميز را منعکس مي‌کند، مايه‌ي تداوم آن‌ها نيز مي‌شود.
اين نگراني، به کوشش‌هايي در جهت حذف صورت‌هاي تبعيض‌آميز از زبان منجر شده است. در بسياري از موارد، پس‌وند
–man به –person که از نظر جنسيت خنثي است تغيير يافته است. فرايندهاي صَرفيِ ديگر، به خلق صورت‌هاي جديد منجر شده است (postman به letter carrier، و fireman به fire fighter مبدل مي‌شود). در استفاده از ضماير نيز تغييراتي به وجود آمده است. در موارد بسياري، مقررات، قوانين و چيزهايي از اين قبيل به منظور حذف صورت‌هاي مذکرِ تبعيض‌آميز بازنويسي شده‌اند و صورت‌هايي چون he/she يا they عام، جاي‌گزين آن‌ها شده است. قطعِ نظر از آن‌چه در آينده ممکن است رخ دهد، در عرض چند سال گذشته حساسيت بسياري از مردم نسبت به نحوه‌ي نشانه‌گذاري (يا عدم نشانه‌گذاري) جنسيتِ مرجعِ کلمات در زبان، افزايش يافته است. (1)

 

تلاش ما فارسي‌زبانان نيز بايد اين باشد که به موازات کنار گذاشتن انواع آپارتايد قومي، جنسيتي و عقيدتي، زبانمان را نيز از اين معضلات برهانيم. متأسفانه در شعر و ترانه، گاه با واژگاني مواجه بوده‌ايم که بقاياي روزگار تسلط بي‌چون‌وچراي مردسالاري بر جامعه‌اند. اينک که ديواره‌ي ستبرِ مردسالاري در حال ترک خوردن است، به‌جاست که زبانمان نيز در راستاي تفکرمان اصلاح شود. تاکنون در شعر و ترانه، با واژگاني مانند "نامرد"، "رادمردي"، "پاي‌مردي"، "مردي" و البته واژگان ديگري که اگر چه به تبعيض جنسيتي ارتباطي ندارند، اما ريشه در تبعيض‌هاي عقيدتي دارند، نظير "نامسلمون" و "لامذهب" (و صورت محاوره‌اي آن: لامصّب) و از اين دست مواجه بوده‌ايم:

 

افکار سردخانه را جنازه‌هاي بادکرده رقم مي‌زنند.
نامرد، در سياهي
فقدان مردي‌اش را پنهان کرده است
(فروغ فرخزاد - تنها صداست که مي‌ماند)


ناله‌ي مرگي بود اين يا ميلادي؟
فرمانِ رحيلِ قبيله‌مردي بود اين يا نامردي؟
(احمد شاملو - يک مايه در دو مقام)


به دل نمانَد هيچت ز رادمردي اثر
(احمد شاملو - نامه)

 

به پايْ‌مردي، ياران ِ من به زندانْ در
(احمد شاملو- نامه)

 

و مردي و مردمي را
هم‌چون خرما و عدس به ترازو مي سنجند
(احمد شاملو- شبانه (قصدم آزارِ شماست!))


اي ابرمرد مشرقي! اي كوه!
اي نگهبانِ قدسي ِ خورشيد!
(ايرج جنتي عطايي - رسول رستاخيز - اجرا: داريوش)


بازي عشق تو رو جانانه باختم
مث بازنده‌ي خوب، مردانه باختم
(زويا زاکاريان - شطرنج -  اجرا: مهرداد)


ما رو باش که روي چه درختي اسممونو جا مي‌ذاشتيم
اسممونو جا مي‌ذاشتيم!
قَسَمي که جز اون دو تا چشم نامسلمون که نداشتيم
نامسلمون که نداشتيم
(شهيار قنبري - ما رو باش! -  اجرا: ستار)

 

الهي در شب فقرم بسوزان!
ولي محتاج نامردان مگردان!
(اردلان سرفراز - نيايش -  اجرا: داريوش)

 

من چه بودم؟ شعله‌ي درد
قصه‌ي خاکستر سرد
زخمي دنياي نامرد
قصه‌ي چشم‌انتظاري
(اردلان سرفراز - هم‌دم -  اجرا: ابي)

 

سرِ کوچه ملّي يه مَرده، يه مَرد
که سي سالِ پيش ساعتش يخ زده...
سرِ کوچه ملّي يه مَرده، يه مَرد
توي پالتوي کهنه‌ي عهدِ بوق... (2)
(يغما گلرويي – کوچه ملي – اجرا: رضا يزداني)

 

شاید نکته‌ای که به ذهن برخی برسد این است که بسیاری از افراد در هنگام به کار بردن چنین کلماتی، درصدد تبعیض‌ قائل شدن نیستند و آن‌ها را با نیتی غیرتبعیض‌آمیز به کار می‌برند. آن‌چه باید مورد توجه قرار گیرد این است که زبان و فرهنگ می‌توانند تأثیر متقابل بر هم بگذارند. چندی پیش یکی از نمایندگان مجلس در برنامه‌ای رادیویی درباره‌ی وضعیت بیمه‌ی "زنانِ بی‌سرپرست" سخن می‌گفت و نوید مرتفع شدن مشکلات بیمه‌ی آنان را می‌داد. احتمالاً این نماینده در هنگام صحبت کردن در این زمینه، قصدِ تفاوت قائل شدن میانِ زن و مرد را نداشته است و فراتر از آن، در حالِ اعلام ِ خبر خوشی مبنی بر باز شدنِ گرهی از کار ِ این دسته از زنان بوده است. اما از سوی دیگر، زنی را تصور کنید که در نبود هم‌سرش و البته با مسئولیتی دوچندان، باید تحت عنوان یک "زن بی‌سرپرست" به سازمان مربوطه مراجعه کند. آیا این عنوان، بر احساسات و تفکرات آن زن تأثیر منفی نخواهد داشت؟ و آیا اصلاح این عنوان، یک گام به سمت زدودن این تأثیر منفی نیست؟

همان‌گونه که واژگاني هم‌چون ناجوان‌مرد، پاي‌مردي، نامرد و ... ريشه در فضايي مردسالارانه دارند، بسياري از دشنام‌ها نيز همين‌گونه‌اند. دشنام مقوله‌اي‌ست که مي‌توان آن را از زواياي گوناگونِ روان‌شناسانه، جامعه‌شناسانه، زبان‌شناسانه و ... مورد بررسي قرار داد. البته اين نوشتار صرفاً نگاهي زبان‌شناسانه نسبت به دشنام خواهد داشت. بسياري از ناسزاها در واقع اهانت به يک فرد از مجراي اهانت به اطرافيان آن فرد است. در اين قبيل ناسزاها، پيرامونياني که هيچ دخالتي در مناقشه نداشته‌اند (به‌ويژه منسوبانِ مؤنث)، مورد اهانت قرار مي‌گيرند. شايد اين‌گونه به نظر بيايد که در چنين موقعيت‌هايي، شخصِ توهين‌کننده، در واقع قصد اهانت به اطرافيانِ فردِ مورد نظرش را ندارد و صرفاً بر آن است تا حس غيرت‌مندي‌ و ناموس‌پرستي آن فرد را جريحه‌دار کند و از اين رهگذار به هدف خود (فرونشاندن خشم، تلافي، ...) برسد. اما با اين وجود، باز هم شخص توهين‌کننده، به طرزي غيرمتفکرانه به جزئيات آن‌چه گفته، نينديشيده است و لايه‌هاي زيرين آن‌چه بر زبان رانده را نکاويده است. همين نينديشيدن و نکاويدن، مرتبه‌ي فرد اهانت‌کننده را -دست‌کم در اين مورد- به مرتبه‌ي فردي عامي فرومي‌کاهد. زيرا اين‌گونه دشنام‌ها عمدتاً حول کانسپت‌هايي مانند غيرت و ناموس در فرهنگي‌ سنتي، توليد شده‌اند و انسان مدرن و صاحبِ انديشه بايد زبانش را به‌مثابهِ نمايش‌گاهي براي ذهنش بداند و خود را از چاله‌ي عادات زباني غيرمتفکرانه بيرون بکشد.

اين امر وقتي مکدرکننده‌تر مي‌شود که پاي توهين‌ها، به عرصه‌‌ي فرهنگيِ ترانه‌سرايي باز شود. متأسفانه در معدودي از ترانه‌ها، ردپاي اين رخ‌دادِ ناانديش‌مندانه ديده شده است. (3) اگرچه جاي اميدواري‌ست که ترانه‌هايي از اين دست، پرشمار نيستند؛ اما همين تعداد اندک، جملگي در ساليان اخير اجرا و انتشار يافته‌اند. لذا از ديگر سو، مي‌توان نگران بود که مبادا هم‌زمانيِ اين اهانت‌ها نشانه‌ي آغاز شدنِ يک کج‌راهه باشد و ايجاد سَبْک (style) کند.

شايد نخستين نمونه از اين دست، به آهنگ "بي‌تربيت" از آلبوم ِ "عشق سرعت" متعلق به گروه کيوسک بازگردد. (4) ترانه‌ي اين آهنگ مشتمل بر چند بند است که در انتهاي هر بند، دشنامي به قرينه‌ي قافيه حذف شده است تا مخاطب آن را حدس بزند. بخش‌هايي از اين ترانه چنين است:

 

همه برنامه‌ها پُره از غصه
مصاحبه با آدماي چرک و نشسته
فکر مي‌کنه خيلي کاردرسته
خجالت نمي‌کشه مرتيکه‌ي ...

کـُتاي قهوه‌اي، خنده‌هاي لوس
مجرياي بي‌معني و چاپلوس
مي‌گه همه دزدن، بقيه جاسوس
لعنت به هرچي آدم ِ  ...

 

و پس از آن ترانه‌ي "آقا! نگه‌ دار!" از آلبوم "باغ وحش جهاني"، باز هم از گروه کيوسک:

 

فساد توي ده
فحشا توي شهر
فساد مالي و اداري
صحبت از فساد شد
حرف از فحشاست
آقاي رئيس! از عمه‌ت خبر نداري؟


نمونه‌ي ديگر ترانه‌ي "مميز صفر" نوشته‌ي مهدي موسوي است، از آلبوم "هيچ هيچ هيچ" با صداي شاهين نجفي:

 

دستِ تو چوب و کلت و چوبه‌ي دار
-البته شورت خانمت به کنار-که مساوي‌تر از مني انگار
پيش چشمان بسته‌ي قانون

 

يک نمونه‌ي ديگر، ترانه‌ي اجرانشده‌ي "تو شبيه برادرم هستي" ِ يغما گلرويي است از کتاب "رانندگي در مستي":
 

حالا که مرکز جهان امروز
تخت‌خوابِ يه نشمه‌ي روسه
ديگه فرقي نداره دنيامون
توي دستِ کدوم ديوثه

 

و آخرين نمونه، ترانه‌ي "قديس" شهيار قنبري از آلبوم "دل‌چسبيده‌ها"ست:

 

چه زيباست که فن نداري!
شادا بادبزن نداري!
تو هم‌بهشت جان لنون
اما مارک چپمن نداري
مارک ديويد چپمن نداري
چپمن!
A B C D E "F U"

 

چهار ترانه‌ي نخست، تلويحاً يا تصريحاً حاوي توهين به فرد از طريق اهانت به پيرامونيانِ مؤنثِ ايشان بود و واپسين نمونه (F U در ترانه‌ي شهيار)، در لايه‌ي زيرين خود، بر تهديد به "تجاوز جنسي" دلالت دارد.

دشنام دادن را مي‌توان از منظر زبان‌شناسي اجتماعي نيز مورد بررسي قرار داد. يول در کتاب خود (5) به پژوهشِ پنه‌لوپه اِکِرت (6) اشاره مي‌کند و مي‌نويسد:

 

در مطالعه‌‌اي مربوط به تفاوت‌هاي زبان در دو گروه (يکي در موقعيت اجتماعي بالا و ديگري در موقعيت اجتماعي پايين) در دبيرستان‌هاي ديترويت، اِکِرت (2000) کاربرد مکرر واژه‌هاي تابو را در ميان گروه اجتماعي پايين، هم دختر و هم پسر، گزارش کرد. با وجود اين، در ميان گروه طبقه‌ي بالاتر، افراد مذکر واژه‌هاي تابو را فقط با افراد مذکر ِ ديگر به کار مي‌بردند، در صورتي که افراد مؤنث اصلاً آن‌ها را به کار نمي‌بردند.

 

دکتر تيمِسي جِي نيز در پژوهشي که در سال 2009 منتشر کرد، عنوان کرد که در آمريکا، چه مردان و چه زنان در حضور هم‌جنس خود بيش‌تر دشنام مي‌دهند تا در حضور جنس مخالف. (7) وي در همين پژوهش، با استناد به کتابي از پروفسور توني مک‌اِنـِري (8) عنوان مي‌کند افرادي که از طبقه‌ي اجتماعي پايين‌تر هستند، بیش‌تر از افرادي که از طبقه‌ي اجتماعي بالاتر هستند دشنام مي‌دهند.

در ايران نيز، پژوهشي از سپيده ارباب، بر اين مسئله صحه مي‌گذارد که دشنام‌هاي جنسي و جنسي-خانوادگي، در بافت درون‌گروهي (يعني محيطي که فقط مردان يا فقط زنان در آن حضور دارند) بيش‌تر از بافت برون‌گروهي (يعني محيطي که از هر دو جنسيت در آن حضور دارند) به کار مي‌رود. (9)

ارتباط اين مطالعات (که مربوط به زبان‌شناسي اجتماعي‌اند) با ترانه اين است که ترانه وقتي در قالب آهنگي به انتشار مي‌رسد، در واقع در بستر يک نوع بافت برون‌گروهي انتشار مي‌يابد. زيرا خواننده و ترانه‌سرا مي‌دانند که هم مخاطبِ مرد خواهند داشت و هم مخاطبِ زن. لذا ناسزاگوييِ آن‌ها در محيطي اتفاق مي‌افتد که از هر دو جنسيت در آن حضور دارند و در اين حالت، مرزهاي اخلاقي بيش‌تر از حالتي که فقط مخاطبِ هم‌جنس حضور داشته باشد، گسسته مي‌شود.

 

********************************************************

 

پانويس:

1- درآمدي بر زبان‌شناسي معاصر،  اُگريدي و دابروولسکي و آرُنُف، ترجمه‌ي علي درزي، نشر سمت، چاپ سوم، 1389، صفحات 540 و 541

2- تکّه‌ي "يه مَرده، يه مَرد"، در هر دو بندي که ذکر شد به صورت تأکيدي اجرا شده است. مثلاً صامت "ر" به صورت لرزشي (trill) و غلوآميز تلفظ شده است. اين اجراي تأکيدي و غلوآميز، واژه‌ي "مَرد" را در تقابل با "نامرد" قرار مي‌دهد. در محاورات روزمره هم بسيار ديده شده است که با اطلاق تأکيدي و غلوآميزِ واژه‌ي "مَرد" به يک مرد يا حتي به يک زن، تفکراتِ ضدّ زن، آگاهانه يا ناآگاهانه نمايندگي ‌شوند.

3- البته در سبک رپ، تعداد ترانه‌هاي سخيفي که در آن‌ها دشنام به کار رفته است، کم‌ نيست. اما اين نوشتار، به اين قبيل ترانه‌ها نمي‌پردازد.

4- سال‌ها پيش از اين نمونه، در ترانه‌ي "با من از ايران بگو!" (از ايرج جنتي عطايي و با اجراي داريوش) با واژه‌ي "پتيارگان" مواجه بوده‌ايم:

پرسه‌ي يأس است در آواي اين پتيارگان
از زمين، از زندگي، از عشق، از ايمان بگو!

"پتياره"، هم دشنامي‌ست خطاب به زنان و هم واژه‌اي‌ست در معاني "مصيبت و بلا"، "جانور درنده و ديو و مخلوق اهريمني" و "زشت و ترسناک". بنا بر زبانِ ترانه‌ي "با من از ايران بگو!" و نيز با در نظر گرفتن مخاطب واژه‌ي "پتيارگان" منطقي‌‌ به نظر مي‌رسد که براي آن تأويلي جز دشنام داشته باشيم.

5- بررسي زبان، جورج يول، ترجمه‌ي علي بهرامي، ويراست سوم، 1385، صفحه‌ي 296

6-Linguistic Variation as Social Practice ، پنه‌لوپه اِکِرت، 2000

7- The Utility and Ubiquity of Taboo Words، تيمِسي جِي، 2009

8- Swearing in English، مک‌اِنـِري، 2006

9- بررسي و طبقه‌بندي دشواژه‌هاي رايج فارسي در تداول عامه، سپيده ارباب

 

*************************

*************************


((برای مطالعه‌ی سایر مقالات وبلاگ، به بخش "نوشته‌های پیشین" در سمت چپ وبلاگ مراجعه کنید.))



+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 19:47  توسط احسان سلطانی  | 


یغما گلرویی، واعظِ غیرمتعظ


همان‌گونه که در پست پیشین وبلاگ اشاره شد، در سال 1387 برای کتابی در رابطه با یغما گلرویی که اینک رانندگی در مستی نام گرفته است، مقاله‌ای نوشتم. کتابی که دربرگیرنده‌ی مصاحبه‌ی حسن علیشیری با یغما گلرویی و همچنین تعدادی از ترانه‌های گلرویی و نیز نظرات برخی افراد درباره‌ی وی است. ابتدا بنا بود که کتاب در ایران منتشر شود، لذا آن‌چه من نوشتم با این ذهنیت نوشته شد. گر چه بعدها کتاب به جای ایران در آلمان انتشار یافت.

رخ‌دادِ مکدرکننده‌ این است که مقاله‌ای که به حسن علیشیری تحویل داده بودم، با آن‌چه در کتاب منتشر شده است، تفاوت‌های گاه تعجب‌برانگیزی دارد! از آن‌جا که در جریان جزئیات تهیه‌ی این کتاب نبوده‌ام، به‌درستی نمی‌دانم که این دست‌کاری‌ها را حسن علیشیری انجام داده است، یا یغما گلرویی، و یا این‌که هر دو در این تحریفات دست داشته‌اند. برخی از این تغییرات ویرایشی هستند که عجالتاً قصد پرداختن به آن‌ها را ندارم. تاریخ نگارش مقاله هم، نمی‌دانم به کدام دلیل، سال 1385 ذکر شده است، که غلط است! تاریخ صحیح -که پای مقاله‌‌ی ارسالی به حسن علیشیری هم درج شده بود- سال 1387 است. اما در چندین و چند بخش از مقاله دست برده شده است که گاه این دست‌کاری‌ها، شدیداً به سانسور ماننده‌اند! به موارد زیر دقت کنید (با ذكر این توضیح كه بخش‌های متمایزشده با رنگ آبی، در نسخه‌ی چاپ‌شده حذف شده‌اند. ضمناً نسخه‌ی کامل مقاله، در پست پیشین وبلاگ قابل مشاهده است):

1- "... جای آن‌که این خوانندگان از ترانه‌های خوب یغما بهره بگیرند، به اجرای ترانه‌های ضعیف و بازاری او پرداخته‌اند..."
(صفحه‌ی 458، سطرهای 7 و 8)

2- "از سوی دیگر هم‌کاری مداوم یغما با رسانه‌ای مانند تلویزیون..."
(صفحه‌ی 459، سطرهای 10 و 11)

3- "مگر میان این اظهار علاقه و هم‌کاری متوالی یک ترانه‌سرا با همان رسانه چه‌اندازه فاصله است؟"
(صفحه‌ی 459، سطرهای 19 و 20)
توضیح: در این‌جا منظور از ترانه سرا، یغما گلرویی بوده است.

4- "آیا ابراز اقتدار ترانه‌سرایانه یکی از راه‌های برون‌رفت از بحران خواننده‌سالاری نیست؟ و آیا چنین یغمایی می‌تواند یکی از یاری‌رسانندگان حل این بحران باشد؟"
(صفحه‌ی 457، سطر 16)

5- "از این رو، در روزگاری که کم نیستند افرادی که به چشم‌برهم‌زدنی تزویر پیشه می‌‌کنند، هنرمند متعهد و هوشیار باید بسیار بیش از این‌ها مراقب واژه به واژه‌ی گفته‌ها و خط به خط نوشته‌هایش باشد تا از سوء تعبیر مصون بماند. به اعتقاد من قرار ندادن معدود ترانه‌هایی از این دست در کتاب، بسیار هوش‌مندانه‌تر از قرار دادنشان به شرط افزودن ضمیمه‌هایی کاملاً مشکوک و بحث‌برانگیز به آن‌هاست."   
(صفحه‌ی 459، سطر 10)
توضیح: همه‌ی این چند خط حذف شده است!

6- "این در حالی‌ست که ایرج جنتی عطایی، شهیار قنبری، اردلان سرفراز و زویا زاکاریان حتی در هم‌کاری‌هایشان با خوانندگان درجه‌ی دو و سه به آلبوم‌های این خوانندگان غنا بخشیده‌اند و سبک و اندیشه‌ی خود را در این هم‌کاری‌ها نیز حفظ کرده‌اند."
(صفحه‌ی 458، سطر 11)
توضیح: به جای این چهار نام از كلمه‌ی "دیگران" استفاده شده است!

7- "حال آن‌که ترانه‌های یغما که به گفته‌ی وی در نزدیک به صد آلبوم انتشار یافته‌اند..."
(صفحه‌ی 458، سطرهای 1 و 2)

برخی از این سانسورها در نگاه نخست ممکن است مورد حادی به نظر نیایند. حال آن‌که با ظرافت انجام گرفته‌اند. به عنوان نمونه در همین مثال شماره‌ی 7، بنده از عبارتِ به گفته‌ی وی بهره جُستم، زیرا شخصاً از تعداد آلبوم‌هایی که ترانه‌های گلرویی را دربرگرفته‌اند مطلع نبودم و لذا به سخن خود او در یکی از نوشته‌هایش استناد کردم. اما با حذف این عبارت این‌گونه به نظر می‌رسد که نگارنده‌ی این مقاله (و لابد بسیاری دیگر از افراد) از تعداد بسیار بالای این آلبوم‌ها مطلع‌اند. پس در ناخودآگاهِ خوانندگان این مقاله، اهمیت این تعداد هم‌کاری، برجسته ‌شود. یا وقتی نام اردلان و زویا و ایرج و شهیار حذف می‌شود و کلمه‌ی دیگران جایگزین آن‌ها می‌شود، ناخودآگاه نام یغما گلرویی از تقابل آشکار با نام آن چهار ترانه‌سرا خارج می‌شود. مخاطب به روشنی در نمی‌یابد که این دیگران چه افرادی هستند. و مقایسه‌ی یغما با دیگرانی خواهد بود که لزوماً همه از کیستی ِ آن‌ها مطلع نیستند. در جملات قبل از آن هم (جز یک بار در شروع مقاله، که حکایت دیگری دارد) نام آن چهار ترانه‌سرا ذکر نشده است که بگوییم کلمه‌‌ی دیگران به عنوان ضمیر برای آن چهار اسم به کار رفته است.

یغما گلرویی بارها علیه سانسور سخن رانده است. حتی در مصاحبه‌ای، علیه شهیار قنبری چنین گفته است:
"منم منم کردن پشت دوربین، در حالی که شاسی قطع تماس‌های تلفنی تو دست خود آدمه خیلی آسونه! کسی که شعار "وقتی حقیقت آزاد نیست، آزادی حقیقت ندارد" رو می‌ده، خودش تو یه برخورد ساده‌ی تلفنی نظر کسایی رو که با برنامه‌ش تماس می‌گیرن، برنمی‌تابه و این جای تأسف داره!" (1)
و تأسف‌برانگیزتر این‌که، این‌بار سانسورهایی در راستای کاستن از میزان انتقادات، در کتابِ خودِ یغما صورت گرفته است!

همان‌گونه که در پست‌های گذشته نیز اشاره کرده‌ام، در سال 1389 یک جوابیه به روزنامه‌ی شرق و یک مقاله به ماه‌نامه‌ی نسیم هراز داده بودم که هر دوی آن‌ها، علی‌رغم تذکر قبلی، سانسور شده بودند. در آن زمان پس از گلایه‌های من، شخصی در بخش کامنت‌های وبلاگ، با این کنایه که گویا من در سوییس زندگی می‌کنم، مرا به بی‌خبری از وضعیت خط قرمزهای نشریات داخل کشور متهم کرد! در حالی که مهم‌ترین بخش گلایه‌های من، بی‌خبر گذاشتنم از جرح و تعدیل‌ها بود. به ویژه این‌که هنگام تحویل دادن مقالاتم هم به صراحت درخواست کرده بودم که بدون رضایت و هماهنگی با من تغییری صورت نگیرد. حال در مورد کتاب یغما گلرویی نیز با این‌که در آلمان منتشر شده است و طبیعتاً پای وزارت ارشاد هم در میان نیست، اما می‌بینیم که باز هم حکایت، همان حکایتِ سانسور است. پس مسبب این مسائل، بیش از هر چیز دیگر، فرهنگ ماست. فرهنگ انتقادناپذیری، فرهنگ پرهیز از مواجهه با واقعیت و فرهنگ احترام قائل نبودن برای مالکیت افراد بر آثارشان.

در بخش مصاحبه‌ی کتاب، مطالب سؤال‌برانگیز و قابل انتقادی وجود دارد که اگر فرصتی دست دهد در آینده به آن‌ها خواهم پرداخت. اما آن‌چه در این پست مطمح نظر است، سخنان گلرویی در مورد گفته‌های شخصی است که آن‌گونه که از قرائن پیداست بنده هستم. بخش مورد نظر از مصاحبه، چنین است:

"گاهی به نوشتن ترانه‌های ساده تن دادم اما سراغ نوشتن ترانه‌هایی که بهشون اعتقادی ندارم اما به دلیل روی‌کرد رسانه‌هایی مثل تلویزیون این روزا مشتریای زیادی دارن نرفتم. فرداروزی هم اگه به کارنامه‌م نگاه بشه می‌تونم با افتخار بگم که گاهی ترانه‌های ساده و مصرفی نوشتم اما برای خوش‌آیند این و اون مثلن ترانه‌های دولتی و ارگانی ننوشتم. کاری که خیلی از دوستانِ دونبش با تن دادن بهش صاحب‌خونه‌شدن اما درباره‌ی تعهد باید یه توضیحی بدم. یه دوستِ منتقد در یه مقاله از من انتقاد کرده که چون سال‌ها پیش برای چند سریال تلویزیونی ترانه نوشتم، ایشون نمی‌تونن بنده رو به لقبِ ترانه‌سرای متعهد مفتخر کنن. (این مقاله در بخش آخر کتاب آمده است.) آن جناب حتا برای این گفته‌ی‌ خودشون یک سطر از ترانه‌های من رو به عنوان مثال نیاوردن تا هم خودم باخبر بشم و هم مخاطبین بدونن که به چه جرمی باید بنده رو ترانه‌سرایی غیر متعهد بدونن؟ دستِ کسی رو بوسیدم؟ در مدح کسی نوشتم؟ ترانه مذهبی نوشتم؟ اگه تعهد کاریِ که بعضی از پیشینیان ترانه‌ی ما کردن، خوش‌حال می‌شم که منتقدان محترم بنده رو از این افتخار معاف بفرماین. منتقدا عادت دارن در هر رشته تابوهایی برای خودشون اختراع کنن و با تکیه به اون تابوها، نوآمده‌ها رو بکوبن. به قول شاملوی بزرگ: ای کاش قضاوتی در کار می‌بود."

آن بخش از مقاله‌ی من در کتاب رانندگی در مستی، که مورد اشاره‌ی یغماست، از این قرار است:

"از سوی دیگر هم‌کاری مداوم یغما با رسانه‌ای مانند تلویزیون که ایدئولوژی‌هایی که در آن تبلیغ می‌شود با ایدئولوژی‌های رایج در ترانه‌های اجتماعی-سیاسی یغما در تعارض شدید است، به مخاطبان اجازه نمی‌دهد که از وی به عنوان هنرمندی متعهد در تمامی شئون فعالیت‌هایش، یاد کنند. جالب این‌ که یغما خود در مقدمه‌ی یکی از مجموعه ترانه‌هایش بر اظهار علاقه‌ی یکی از خوانندگان نسبت به تلویزیون، چنین خرده‌ی طعن‌آلودی گرفته است:
با خوانندگانی که مطرب عده‌ای شده‌اند، با صداهای فروشی خوانندگانی که دچار فراموشی شده‌اند چه می‌کردم؟ زوال ترانه تماشا نداشت! خواننده‌ای در یکی از برنامه‌های جعبه‌ی جادو گفت: "ما هر چه داریم، از تلویزیون داریم!"

مگر میان این اظهار علاقه و هم‌کاری متوالی یک ترانه‌سرا با همان رسانه چه‌اندازه فاصله است؟ به ویژه این‌که ترانه‌هایی که یغما برای سریال‌های تلویزیونی سروده است، به شدت اسیر محدودیت‌های این رسانه، و نتیجتاً عاری از رنگ و بوی رایج در دیگر ترانه‌های وی بوده‌اند. در خلال چنین هم‌کاری‌هایی، تعهد همه‌جانبه‌ی یک هنرمند، به تعهدی خدشه‌دار فروکاسته می‌شود."

به‌راستی مردد هستم که یغما گلرویی منظور مرا –که تلاش کردم به ساده‌ترین شکل نوشته شود– درنیافته است، و یا در صدد خط زدن صورت مسئله است! جالب این‌كه در سال 1389، گلرویی در یکی از نامه‌نگاری‌هایش با روزبه بمانی، پس از این‌كه بمانی انتقاد او را نپذیرفت، همین تردید را داشت و چنین نوشت:
"... همچنان معتقدم ترانه‌های این آلبوم از مدار من و تو بیرون نیامده‌اند. آقای بمانی یا منظورم را از این عبارت نفهمیده و یا می‌خواهد کل صورت مسئله را خط بزند تا رفوزه نشود."

حال اگر یغما مقاله‌ی مرا به درستی نخوانده باشد، بسیار جای تعجب دارد! یعنی از یک‌سو من تلاش کرده‌ام تا برای کتابی که به نام یغما گلرویی‌ست و به احترام او (و حسن علیشیری عزیز)، با نهایت دقتی که برایم مقدور است مقاله‌ای بنویسم و سعی کرده‌ام که هر آن ‌چه نگاشته می‌شود، به‌زعم خودم، منطقی باشد و در آن هیچ دو کلمه‌ای بدون دلیل در کنار هم قرار نگیرند، و از سوی دیگر یغما گلرویی که کتاب به نام اوست زحمت مداقه در آن‌چه نوشته‌ام را به خود نداده است! وقتی صاحب کتاب مقاله‌ی کتابش را به درستی نخوانَد، از سایر مخاطبین آن مقاله چه انتظاری می‌توان داشت؟ (2)

اگر هم به قصد خط زدن صورت مسئله چنین گفته است که انتقادناپذیری‌اش اندوه‌بار است و حرفی برای گفتن باقی نمی‌ماند!

گلرویی در مصاحبه‌اش عنوان کرده است که:

"یه دوستِ منتقد در یه مقاله از من انتقاد کرده که چون سال‌ها پیش برای چند سریال تلویزیونی ترانه نوشتم، ایشون نمی‌تونن بنده رو به لقبِ ترانه‌سرای متعهد مفتخر کنن."

از کنایه‌ی جمله‌اش که بگذریم، پرسش این‌جاست که: من در کجای مقاله‌ام او را غیرمتعهد دانسته‌ام؟ به این جمله‌ی من در مقاله نگاه کنید:

"... به مخاطبان اجازه نمی‌دهد که از وی به عنوان هنرمندی متعهد در تمامی شئون فعالیت‌هایش، یاد کنند."

آیا در این جمله، عبارت در تمامی شئون فعالیت‌هایش هیچ نقشی به عهده ندارد؟ یا به این جمله بنگرید:

"در خلال چنین هم‌کاری‌هایی، تعهد همه‌جانبه‌ی یک هنرمند، به تعهدی خدشه‌دار فروکاسته می‌شود."

معنای کلمه‌ی خدشه‌دار چیست؟ فروکاسته شدن ِ تعهد همه‌‌جانبه به تعهدی خدشه‌دار، آیا برابر با بی‌تعهدی‌ست؟ مگر یک فرد یا متعهد است یا بی‌تعهد؟ مگر نمی‌تواند مسیر تعهد را پی بگیرد و در این راه اشتباهاتی نیز داشته باشد؟ من در نگاهی غیرمطلق‌گرایانه، تعهد یغما را به واسطه‌ی مواردی که در مقاله مورد اشاره قرار داده‌ام، خدشه‌دار توصیف کرده‌ام.
 
سپس گلرویی از –به گفته‌ی خود– جرمی که مرتکب شده است اظهار بی‌اطلاعی کرده و از من برای عدم ذکر مثال انتقاد نموده است. او دقت نکرده است که من وی را به دست‌بوسی یا مذهبی‌نویسی متهم نکرده‌ام که نیاز به ذکر مثال باشد. (3) آن‌چه من گفته‌ام حاکی از این است که او در ترانه‌هایی که برای سریال‌های تلویزیونی نوشته است، سخت اسیر محدودیت‌های تلویزیون شده است و با یغمای خارج از تلویزیون متفاوت است. همگان می‌دانند که در ایران، چاپ کتاب و انتشار آلبوم موسیقی، به خودی خود با موانع فراوانی روبه‌روست. اما سانسور در صدا و سیما به‌مراتب بُرنده‌تر عمل می‌کند، تا جایی که قادر است یغمایی را که حتی در آلبوم‌ها و کتاب‌هایش توانسته است با هر حربه‌ای که ‌شده، بخشی از آن‌چه خواسته را منعکس کند، به یغمایی نابارور و منفعل بدل سازد. در سال 1390، گلرویی در نامه‌ی دیگری خطاب به بمانی نوشت:

"ما قرار بود صدای مردم خود باشیم و حرف آن‌ها را در دهان خوانندگان بگذاریم. مجال اجرایش اگر نبود کتاب، اگر نبود مطبوعات، اگر نبود اینترنت."

پرسش این‌جاست که: آیا یغما گلرویی در چندین و چند ترانه‌ای كه حدفاصل سال‌های 79 تا 87 برای سریال‌های تلویزیونی نوشت، صدای مردم بوده است؟ (4) آیا باورپذیر است که یغمای تلویزیون همان یغمایی‌ست که در برخی از ترانه‌های غیرسریالی و برخی از ترانه‌های مکتوبش دیده‌ایم؟ وقتی نمی‌گذاشتند یغمای تلویزیون، صدای مردم باشد، چه اصراری بود به آن‌همه ترانه در آن‌همه سال؟ او که امکان فعالیت در آلبوم‌های دو سوی مرز را داشت. کتاب و مطبوعات و اینترنت هم که بودند. چرا به این‌همه‌ رسانه قناعت نکرد؟ آیا آن‌کس‌ که طی چندین سال هم‌کاری با تلویزیون، به تمکین و انفعال تن درمی‌دهد، و کسی که چنین نمی‌کند، به یک اندازه متعهدند؟

همان‌گونه که پیش‌تر عنوان شد، گلرویی در ارتباط با انتقاد من به حضور منفعلش در تلویزیون، گفته است: "منتقدا عادت دارن در هر رشته تابوهایی برای خودشون اختراع کنن و با تکیه به اون تابوها، نوآمده‌ها رُ بکوبن." باید از وی پرسید: کدام اختراع؟ من به حضور منفعل او در تلویزیون انتقاد کرده‌ام، و این در حالی‌ست که چند سال پیش از مقاله‌ی من، خود وی در یکی از شعرهایش (5)، الهی قمشه‌ای را به واسطه‌ی انفعالش، کبریت بی‌خطر دانسته بود. یعنی این انتقاد به انفعال، اختراع من نبوده است. به هر روی، آن‌چه من در مقاله‌ی مذکور نوشته‌ام، به زبان دیگر این است که: یغمای صدا و سیما نیز کبریت بی‌‌خطر بود.

گلرویی در این مصاحبه، یکی از علل اصلی مشکلاتی را که بر سر آلبوم ساعت 25 شب میان او و رضا یزدانی به وجود آمد، عدم تمایل به قرار گرفتن نامش در کنار نام ترانه‌سرای دیگری به نام مرتضی امیری اسفندقه در آن آلبوم عنوان کرد. علت این عدم تمایل، تلویحاً، دیدار امیری اسفندقه با مقامات حکومتی عنوان شده است. این حساسیت‌ها درخور تحسین است. اما در این‌گونه موارد، حساسیت یغمای دیروز بسیار كم‌تر از امروز بود. او در حالی برای تیتراژ آغازین سریال متهم گریخت ترانه نوشت که ترانه‌سرای تیتراژ پایانی همان سریال، علی معلم دامغانی‌ بود! بدیهی‌ست كه رابطه‌ی دو آهنگ متفاوت در تیتراژهای آغازین و پایانی یك سریال، همانند رابطه‌ی دو ترانه‌ی متفاوت در یك آلبوم موسیقی است. وی هم‌چنین در سال 87 برای سریال مرگ تدریجی یک رؤیا به کارگردانی فریدون جیرانی ترانه نوشت! کارگردانی که در سال 85، هم‌چون امیری اسفندقه، در دیداری مشابه حضور یافته بود.

از سوی دیگر، به نظر من، مصاحبه‌گر –دست‌کم در چنین مصاحبه‌های مفصلی– باید نقشی جز نقش ضبط صوت را دارا باشد و نسبت به آن‌ دسته از پاسخ‌های مصاحبه‌شونده که به‌زعم مصاحبه‌گر قانع‌کننده نیستند، بی‌تفاوت نباشد. دریغا که حسن علیشیری به عنوان مصاحبه‌گر، از کنار بی‌دقتی‌ یا جهت‌گیری‌ آشکار یغما گلرویی عبور کرده است!

یکی از مواردی که یغما گلرویی از آن با افتخار یاد می‌کند، استفاده نکردن از نام مستعار است. پرسش و پاسخی در این زمینه را مرور کنیم:

"- چرا مثل خیلی‌ها از اسم مستعار استفاده نکردی یا ترانه رو به اسم یکی از اقوامت منتشر نکردی؟
- برای چی اسمم رو عوض کنم؟ مگه کلاه کسی رو برداشته‌ام؟ می‌دونم می‌شه با یه اسم قلابی دوباره به پرکاری سابق برگشت، اما حاضر نیستم اسمم رو عوض کنم تا مجاز به حساب بیام. ما یه روز مثلاً می‌خواستیم جهان رو عوض کنیم اما جهان داره رفته‌رفته همه‌چیزمون رو عوض می‌‌کنه، حتی اسممون رو. مگه من چی‌کار کردم که بخوام با یک اسم قلابی کار کنم؟ اونایی که ممنوع‌الکارم کردن باید برن اسمشون رو عوض کنن! من تن به این مدار مضحک دروغ و دغل نمی‌دم..." (6)

در همین رابطه، گلرویی در نامه‌نگاری‌های یکی دو سال گذشته‌اش با روزبه بمانی نیز، به دلیل استفاده‌‌ی بمانی از نام‌های مستعار، طعنه‌هایی به وی زده است. در کتاب تصور کن! که مجموعه‌ای از ترانه‌های یغما گلرویی‌ست، تاریخ سرایش ترانه‌ی نیایش 1354 و تاریخ سرایش ترانه‌ی سرودِ سپیده زمستان 57 درج شده است! روشن است که این سال‌ها (که اولی سال به دنیا آمدن گلرویی و دومی سال رخ دادن انقلاب اسلامی و مربوط به سه سالگی وی است) برای رد گم کردن نوشته شده‌اند تا امکان انتشار در این کتاب را بیابند. ضمناً در توضیح ترانه‌ی اعتراف‌نامه، چنین نوشته شده است: ترانه‌ای برای یک سریال درباره‌ی روزهای انقلاب. در توضیح ترانه‌ی خط می‌زنی این‌گونه آمده است: ترانه‌ای برای کرمعلی‌خان سانسورچی معروف دوران پلهوی. (7) به علاوه، دو ترانه‌ی چه می‌کنی؟ و سنگ نیز چنین تقدیم‌نامه‌هایی دارند: برای کوچه‌های سرخ سرزمین زیتون و به کودکان سنگ‌انداز کوچه‌های خون و زیتون. ایضاً، ترانه‌ی حنجره‌ی تو سیم خاردار از مجموعه‌ی بی‌سرزمین‌تر از باد هم تقدیم‌نامه‌اش ترانه‌ای برای بسنی!؟ است که البته به نظر می‌رسد این علائم تعجب و سؤال برای جلب توجه مخاطب به اجباری بودن این تقدیم‌نامه است.

یغما گلرویی خود نیز در مقاله‌ای چنین نوشته است:

"ترانه‌های‌ معترض‌ هم‌ به ‌همین‌ بایکوت‌ دچار می‌شوند! آثارِ انگشت‌شمارِ معترضی‌ هم‌ که‌ مجوز دریافت‌ می‌کنند باید عباراتی‌ مثل به‌ مردم‌ ستم‌دیده‌ی ‌فلسطین‌ را بر پیشانی خود داشته‌ باشند و از ترانه‌سرا هم‌ تعهد گرفته‌ می‌شود که‌ حتماً این‌ جمله‌ را در اینسرت‌ آلبوم‌ بیاورد! یعنی‌ اگر اعتراضی‌ به‌ نابرابری‌های‌ اجتماعی جامعه‌ی‌ خودت‌ داری‌ باید آن‌ را در قالب ترانه‌‌ای‌ درباره‌ی‌ فلسطین‌ یا بوسنی‌ منتشر کنی‌!" (8)

پس گلرویی نیز برای دریافت مجوز، از تاریخ غیرواقعی و تقدیم‌نامه‌های مصلحتی بهره گرفته است. فارغ از این‌که نفس ِ فعالیت با نام مستعار و تاریخ و توضیح غیرواقعی امری صحیح است یا خیر، باید از یغما گلرویی پرسید که: میان کسی که برای گریز از ممنوع‌الفعالیت بودن (که در ایران عموماً علل آشکار یا پنهان ِ سیاسی‌ دارد) و نیز برای پیش‌گیری از دست‌گیری و تفتیش با نام مستعار فعالیت می‌کند، با کسی که به همین دلایل ترانه‌هایش را با تاریخ سرایش جعلی و تقدیم‌نامه‌هایی برای گم‌راه ساختن ِ مجوزدهندگان منتشر می‌کند، چه تفاوتی وجود دارد؟ در استفاده از نام و تاریخ و توضیح غیرواقعی، چرا اوّلی تن دادن به مدار مضحک دروغ و دغل است و دومی و سومی نیستند؟

البته اگر بخواهیم این موضوع را دقیق‌تر بررسی کنیم، باید بگویم که استفاده از نام مستعار برای ترانه‌ای معترض را از حالت دیگر (یعنی از استفاده از تاریخ و تقدیم‌نامه‌های غیرواقعی و مصلحتی برای ترانه‌ی معترض) موجه‌تر می‌دانم. زیرا وقتی برای یک ترانه‌ی معترض از نام مستعار (و نه تاریخ و تقدیم‌نامه‌ی مصلحتی) استفاده شود، آن ترانه کماکان ترانه‌ای معترض خواهد بود و ما فقط از نام واقعی ترانه‌سرا بی‌اطلاع خواهیم بود. اما وقتی ترانه‌ای سیاسی با تاریخ یا تقدیم‌نامه‌ی مصلحت‌اندیشانه (مانند مربوط دانستن ترانه به روزهای انقلاب و یا ترانه را در انتقاد به سانسورچی دوران پهلوی معرفی کردن، یا تقدیم‌ کردن ترانه‌ها به فلسطین و بوسنی که هم‌راستا با سیاست‌های جاری است) منتشر می‌شود، دو وضعیتِ خوش‌بینانه و بدبینانه قابل تصور است. در وضعیت بدبینانه، ترانه‌سرا‌ به دلیل داشتن آثاری موافق و مخالف وضع موجود، فردی تزویرپیشه شناخته می‌شود و در وضعیت خوش‌بینانه، مخاطبان ِ ترانه‌سرا تاریخ‌ها و تقدیم‌نامه‌ها را صرفاً عاملی برای کسب مجوز در نظر می‌گیرند.

و نکته‌ی آخر این‌که، همان‌گونه که عنوان شد گلرویی می‌گوید: "منتقدا عادت دارن در هر رشته تابوهایی برای خودشون اختراع کنن و با تکیه به اون تابوها، نوآمده‌ها رُ بکوبن". در این‌جا مسئله‌ی دیگری که مطرح می‌شود این است که: مدعای وی بر چه سنجه‌ای استوار است؟ گلرویی باید پاسخ‌گو باشد که: من در این سالیان، در کدام نوشته‌هایم خوبی‌های او را خبط نشان داده‌ام؟ گلرویی در سال 1389 در نامه‌ای انتقادآمیز پیرامون رضا یزدانی، چنین نوشته است:

"... بهتر است که بگذریم و باقی را بسپاریم به خود مخاطبین. مخاطبینی که باهوشند و گول نمی‌خورند. نمی‌شود دورشان زد و سرشان کلاه‌ گذاشت."

به‌واقع گمان نمی‌برم که گلرویی مخاطبانش را هوش‌مند تصور کند، که اگر چنین بود دست‌کم مقاله‌ی موجود در کتابش را نشان‌گر تخریب خود نمی‌دانست! زیرا من درست در همان مقاله، در رابطه با او چنین اظهار نظر کرده‌ام: "به باور من یغما گلرویی بهترین ترانه‌سرای جوان ایران است".

پیش از آن، یک بار هم در سال 1386 در مقاله‌ی دیگری پیرامون آلبوم "هیس!" که در آرشیو وبلاگ موجود است، نوشته‌ام:

"برآیند تمام معایب و محاسنی که در آلبوم هیس! به چشم می‌خورد، مرا به این نتیجه‌ می‌رساند که: آلبوم هیس! بهترین آلبوم موسیقی غیرسنتی داخل ایران در سالیان پس از پنجاه و هفت است. نیز یغما گلرویی را باید به شهادت کارنامه‌اش بهترین ترانه‌سرای جوان ایران دانست."

این‌ها آیا نظرات کسی است که –به قولِ گلرویی– قصد کوبیدنِ نوآمده‌ها را دارد؟ در پس ِ این‌ سخن گلرویی، چه تفکری نهفته است؟ آیا او به ورطه‌ی تئوری توطئه درغلتیده است؟ یا در حالتی اندوه‌بارتر، آیا بر آن است تا با بهتان بستن به دیگران، بر کاستی‌های خویش سرپوش بگذارد؟

گلرویی در مصاحبه‌اش در همین کتاب رانندگی در مستی در پاسخ به این پرسش که: "به نظرت ترانه‌سرای متعهدی هستی؟"، پس از ارائه‌ی توضیحاتی درباره‌ی تعهد، گفته است: "درباره‌ی خودم باید دیگران نظر بدن." که پاسخی منطقی‌ به نظر می‌رسد. اما آن‌گاه می‌توان این پاسخ را صرفاً یک ژست روشن‌فکرانه ندانست، که وی به دیگرانی که درباره‌اش نظر می‌دهند یورش نَبَرَد! من برای نظر خود دلایلی ذکر کرده‌ام، که می‌تواند درست یا غلط باشد. اما گلرویی بنا بر کدام ادله مرا به تخریب نوآمده‌ها متهم می‌کند؟ آن هم در حالی که من در آن زمان در دو مقاله‌ی متفاوت، او را بهترین ترانه‌سرای جوان ایران دانسته بودم! به‌راستی او برای خود چه عنوانی بهتر از این متصور بود؟ مگر این‌که وی خود را بهترین ترانه‌سرای ایران یا جهان پنداشته و لقب "بهترین ترانه‌سرای جوان ایران" را دونِ شأنِ خود دانسته باشد!

شگفتا که یغما گلرویی با خود چه می‌اندیشد؟ یغمایی که خوش‌بختانه این روزها در ترانه‌سرایی –به ویژه در ترانه‌های اجرانشده‌اش– در حال پیش‌رفت است، آیا می‌پندارد که كاستی‌هایش با طعنه زدن به انتقادکنندگان، فراموش می‌شود؟ در هزاره‌ی سوم، و به‌ویژه در فضایی متمدنانه، تکلیفِ درستی ِ گفتار و رفتار آدمیان را چه چیزی تعیین می‌کند؟ پرخاش‌گری و کنایه‌زنی و فرافکنی؟ یا منطق و خرد و ادله‌ی مستند؟

هنرمندان باید بدانند که در روزگاری که تقریباً همه‌ی آثار و مصاحبه‌ها و نامه‌ها و بیانیه‌هایشان موجود است، هر رطب‌ و یابسی که بگویند، در قضاوت در موردشان تأثیرگذار خواهد بود. هر تلاشی كه در راه ستیز با ستم کرده‌اند و هر قصوری که در این راه ورزیده‌اند، در ذهن‌ها خواهد ماند. هر جا که سخن ِ درستی بر زبان رانده و در عمل هم همان‌گونه رفتار کرده باشند، قابل تقدیرند، و هر جا که واعظ غیرمتعظ بوده و توبه‌فرمایی نموده و خود توبه کمتر کرده باشند، قابل مذمت.

باید دانست که در ترانه و بیانیه و مصاحبه انتلکتوئل بودن، و با جملات پرطمطراق و قصار برای دیگران نسخه پیچیدن، و آن‌گاه خود، نسخه را به هیچ گرفتن، شیوه‌ی چندان تضمین‌شده‌ای برای به اوج رسیدن یا در اوج ماندن نیست! شاملو –در همان شعری که یغما گلرویی در مصاحبه‌اش از آن مثال آورده است– می‌گوید: انسان، دشواریِ وظیفه است.


*********************************************************************
*********************************************************************

پانویس:

1) مصاحبه‌ی یغما گلرویی با نشریه‌ی فرهنگ – 20 شهریور 1381

2) همین قصور را روزبه بمانی نیز انجام داده است. دو سال پیش مقاله‌ای در رابطه با آلبوم دنیای این روزای من نوشته بودم که روزبه بمانی، به درستی (و متأسفانه با لحنی تمسخرآمیز!)، اشتباه شنیدنِ کلمه‌ای را تذکر داد. اما عجیب آن‌ بود که در ادامه به بخشی از نوشته‌ی من انتقادی کرده بود و این عیان می‌ساخت که خود وی نیز متن مرا درست نخوانده است! آن‌چه من نوشته بودم (و در آرشیو وبلاگ نیز موجود است) چنین است:

"ترانه‌ی به نام من که نخستین ترانه‌ی این آلبوم است عاشقانه‌ای‌ست با بسامد بالایی از واژگان مذهبی نظیر بت، خدا، گناه، عذاب، می‌پرستمت و مؤمنم. طبیعتاً چنین واژگانی اگر در کنار واژگان و مفاهیم عرفانی به کار گرفته شوند فضای ترانه را مانند ترانه‌ی تمنای اردلان سرفراز، عرفانی می‌کنند. اما بدون واژگان و مفاهیمی که رنگ و بوی مشخصی از عرفان به هم‌راه داشته باشند، این ترانه صرفاً یک ترانه‌ی عاشقانه است که ورود واژگان مذکور، فضای عاشقانه‌ای توأم با دغدغه‌های مذهبی را رقم زده است. سه بار بهره‌گیری از واژه‌ی گناه در این ترانه، آن هم در مصراعی نظیر تنها گناه من تویی نشان می‌دهد که ترانه‌سرا هنوز نتوانسته ذهن خود را از قید و بند گناه وارهاند."

و برداشت بمانی از نوشته‌ی فوق‌الذکر این بود:

"... یا اینکه [نویسنده‌ی مقاله] می‌گوید مثلاً چرا ترانه‌ی اول فقط عاشقانه است و مثل ترانه‌ی تمنای اردلان سرفراز عارفانه نیست!"

و من در عجبم که از کجای نوشته‌ی من می‌توان به برداشتی که بمانی داشته است، رسید! شوربختانه بمانی آن اشتباه شنیداری و این برداشت غیرمعقول را مستمسک قرار داد و از پرداختن به بقیه‌ی آن مقاله که مشتمل بر ده‌ها نکته بود، امتناع کرد!

3) من اگر می‌خواستم در مقاله‌ام نمونه بیاورم شاید می‌بایست همه‌ی آن ترانه‌ها را می‌نوشتم. گمان می‌کرده‌ام و می‌کنم که توضیحاتی که در مقاله آورده‌ام تکافو می‌کند و از این رو نمونه‌ای ذکر نکردم. اگرچه با توجه به توضیحاتی که دادم، هنوز نمی‌دانم از چه رو باید مثال بیاورم، اما با این حال بخش آغازین تعدادی از آن ترانه‌ها را ذکر می‌کنم:

آی آدما! آی آدما! / پنجره‌ها رو واکنین!
مهربونی تو کوچه‌هاس / هم‌دیگه رو صدا کنین!
(سریال "بدون شرح")

پی خوش‌بختی همه‌ش صب تا شب دویدم من / حتی یک آشنا، یک آشنا ندیدم من
بگو آخر این سفر می‌رسم کجا؟ / تو منو تنها نذار! ای خدا! خدا!
(سریال "متهم گریخت")

چشام بسته‌س، جهانم شکل خوابه
عذابه، اضطرابه، اضطرابه
روبه‌رو دیواری از مه، دیواری از سنگ
روبه‌رو دیواری از مه، دیواری از سنگ
بگو بیهوده نیست، فاصله‌ی آب و سراب
(سریال "مرگ تدریجی یک رؤیا")

کنکورو کی میاره؟ / ‌اون که تست خوب می‌زنه
تست و کنکور
من شب و روز درس می‌خونم / تا پشت کنکور نمونم
(سریال "پشت کنکوری‌ها")

دوست ندارم دیگه خواب ببینم / توی خواب تو رو بی‌تاب ببینم
می‌دونم نگران حال منی / تو نخ هر روز و هر سال منی
(سریال "کوچه‌ی اقاقیا")

یه عطش مونده به دریا / یه قدم مونده به رویا
یه نفس مونده به آغاز / یه غزل مونده به پرواز
(سریال "عشق گم‌شده")

ده تا عصای سربی و هزار تا کفش آهنی / من به تو می‌رسم عزیز، تموم رؤیای منی
(سریال "رانت‌خوار کوچک")

نقش من چیه؟ نقش تو چیه؟ / قصه‌مون چرا هر کی هر کیه؟
من به جای تو، تو به جای من / بازی می‌کنیم تا یکی شدن   
(سریال "زندگی به شرط خنده")

این بالا یه آسمونه / این جا بین قلبا نه مرزه، نه دیواره
این بالا یه آسمونه / هم جای آفتاب مهتابه، هم پر ستاره
(سریال "کمربندها را ببندید!")

4) بر مبنای آن‌چه در بخش زندگی‌نامه‌ی وب‌سایت یغما گلرویی آمده است، تعداد ترانه‌هایی که وی برای سریال‌های تلویزیونی نوشته، 11 قطعه است. اما در صفحه‌ی 60 مصاحبه‌ی كتاب رانندگی در مستی، علیشیری چنین عنوان می‌كند: "در سال‌های قبل برای بیش از بیست سریال تلویزیونی... ترانه‌ی تیتراژ نوشتی". و جالب این‌که گلرویی در پاسخ این سؤال، این عدد را تکذیب یا تصحیح نمی‌کند!

5) شعر ِ اعلامِ برنامه از کتابِ این‌جا ایران است و من تو را دوست می‌دارم. چاپ دوم، تابستان 1383، انتشارات دارینوش.

6) رانندگی در مستی، آلمان، نشر زخمه، چاپ اول، 2012، صفحه‌ی‌ 71

7) نام سانسورچی معروف دوران پهلوی محرم‌علی خان است که در کتاب تصور کن! اشتباهاً یا عمداً کرم‌علی خان نوشته شده است.

8) مقاله‌ای با عنوان ترانه در تنگنا، که در وبلاگ گلرویی موجود است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 22:29  توسط احسان سلطانی  |