تبليغاتX
ترانه‌ی نوین -

ترانه‌ی نوین

 

سنتوری‌دیدگانی که دستشان کج نیست و عادت به مفت‌خوری و دست‌پلشتی ندارند، می‌توانند مبلغ بلیط یعنی همان حق طبیعی تهیه‌کننده‌ی بخت‌برگشته‌ی فیلم را به حساب بانکی وی واریز کنند.

شماره‌‌ی حساب: 0116407795

بانک تجارت – شعبه‌ی چهارراه پارک – کد 032

به نام: فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی

 

 

هیس! (1)

 

 

آلبوم هیس! با آهنگ‌سازی، تنظیم و اجرای رضا یزدانی و ترانه‌های یغما گلرویی در زمستان 1385 به جانب بازار موسیقی روانه شد. 9 ترانه‌‌ی یغما گلرویی به قرار زیر در این آلبوم جای گرفته‌اند:

 

1- آوازه‌خوون

2- شمال

3- کارتون

4- برج

5- مش رمضون

6- نانوشته

7- زندگی‌نامه

8- یکی در میون (2)

9- دنیای وارونه

 

**************************************

**************************************

 

آوازه‌خوون

 

هی چپ و راست می‌دی کنسرت

خوش به حالت ای آوازه‌خوون

عکست چاپ شده رو اینسرت

خوش به حالت ای آوازه‌خوون

اسمت همه جا پیچیده

خوش به حالت ای آوازه‌خوون

هر کسی کلیپتو دیده

خوش به حالت ای آوازه‌خوون

 

پولات از پارو بالا می‌رن

همه‌ش ازت امضا می‌گیرن

کشته مرده واسه‌ت زیاده

دوست دارنت مردم ساده

 

اما بگو تو کی هستی

وقتی رو به آینه نشستی؟

یه آدم ساده یا یه نابغه

-که آینه واسه‌ش آینه‌ی دقه-؟

 

آخ اگه خودتو گم کنی

وای به حالت ای آوازه‌خوون

اگه پشت به مردم کنی

وای به حالت ای آوازه‌خوون

اگه فکر کنی خوش‌صدایی

وای به حالت ای آوازه‌خوون

یا که بگی از همه جدایی

وای به حالت ای آوازه‌خوون

 

یهو می‌بینی صدات می‌گیره

ستاره‌ی شانست می‌میره

وقتی بدونن تو کی هستی

دیگه دکون صداتو بستی

 

اما بگو تو کی هستی

وقتی رو به آینه نشستی؟

یه آدم ساده یا یه نابغه

-که آینه واسه‌ش آینه‌ی دقه-؟

 

هی چپ و راست می‌دی کنسرت

خوش به حالت ای آوازه‌خوون

عکست چاپ شده رو اینسرت

خوش به حالت ای آوازه‌خوون

اسمت همه جا پیچیده

خوش به حالت ای آوازه‌خوون

هر کسی کلیپتو دیده

خوش به حالت ای آوازه‌خوون

 

پولات از پارو بالا می‌رن

همه‌ش ازت امضا می‌گیرن

کشته مرده واسه‌ت زیاده

دوست دارنت مردم ساده

 

اما بگو تو کی هستی

وقتی رو به آینه نشستی؟

یه آدم ساده یا یه نابغه

-که آینه واسه‌ش آینه‌ی دقه-؟

 

 

آوازه‌خوون که نخستین ترانه‌ی این آلبوم است ترانه‌ای‌ست با سوژه‌ای تازه. یغما گلرویی این سوژه را به گونه‌ای مضمون‌پردازی نموده که ترانه با رگه‌هایی از طنز هم‌راه ‌شود. در آلبوم پیشین ِ رضا یزدانی (پرنده بی‌ پرنده) نیز ترانه‌ی جردن در همین حال و هوا ساخته شده بود. هر دوی این ترانه‌های اعتراضی-اجتماعی، خرقه‌ای طنزآلود به تن دارند.

آهنگ‌سازی، تنظیم و نحوه‌ی اجرای آوازه‌خوون نیز به گونه‌ای است که به ایجاد فضای طنزآمیز یاری می‌رساند.

بی‌راه نرفته‌ایم اگر که آوازه‌خوون را به قیاس با سایر طنزْترانه‌ها، نظیر طنزترانه‌های اجتماعی‌یی که توسط گروه سندی و یا کیوسک اجرا می‌شوند ببریم. طنزترانه‌ای نظیر آوازه‌خوون از این پوئن بهره‌بر است که ترانه‌سرایش بسیار بیش‌تر از ترانه‌سرای طنزترانه‌های کیوسک و گروه سندی بر ترانه‌سرایی تسلط دارد. همین تسلط سبب‌ساز شده که آوازه‌خوون از نظر مختصات تکنیکال، به ویژه در مقایسه با اغلب طنزترانه‌های دیگر، طنزترانه‌ی موجهی به شمار بیاید. اما آن‌چه یغما گلرویی باید بدان توجه نماید این است که در طنزترانه‌سرایی، علاوه بر تسلط بر ترانه‌سرایی، به مهارت‌های دیگری نیز نیاز است. که یکی از مهم‌ترین ِ این مهارت‌ها تزریق طنز فراوان به ترانه است، و طنزترانه‌های یغما گلرویی در این زمینه (غلظت عنصر طنز) به نسبت طنزترانه‌های کیوسک و گروه سندی، ضعیف‌تر است. یغما گلرویی باید این نکته را در نظر داشته باشد که اگر فرم و محتوای یک ترانه از حالت جدی خارج شود و به سمت طنز برود، اما در میانه‌ی راه اطراق کند، یعنی آن میزان غنای طنزی که باید را نداشته باشد، آن‌وقت آن ترانه چیزی می‌شود که نه طنز است و نه جدی، و در واقع میان طنز و جدی است، و این مسئله باعث می‌شود که برخی افراد، معیارهای لازم برای یک طنزترانه را در نظر نگیرند و این‌گونه استنباط کنند که یغما گلرویی یک ترانه‌ی جدی ِ ضعیف سروده است.

 

این را نیز ذکر کنم که –به پسند من– طنزترانه‌های کیوسک به نسبت طنزترانه‌های گروه سندی و دو طنز‌ترانه‌‌ای که رضا یزدانی اجرا کرده است، از نظر ملودی و تنظیم بسیار ضعیف‌ترند. از منظر ملودی و تنظیم، من طنزترانه‌های گروه سندی را، اغلب بهتر از سایر طنزترانه‌ها می‌دانم. گر چه جردن و آوازه‌خوون هم از این لحاظ از بسیاری از طنزترانه‌ها پیش هستند.

 

آوازه‌خوون نواقص و ابهاماتی هم دارد که بدان اشاره‌ می‌شود:

 

یکی این‌که، جمله‌ی هر کسی کلیپتو دیده در:

 

هر کسی کلیپتو دیده

خوش به حالت ای آوازه‌خوون

 

بر طبق دستور زبان فارسی، جمله‌ای ناقص به حساب می‌آید که احتیاج دارد تا به پایان برسد و تکمیل شود. آن‌چه مدّ نظر ترانه‌سرا بوده طبعاً همه کلیپتو دیده‌ن است.

 

ایراد دیگر این‌که، آوازه‌خوان تا پیش از ترجیع‌بند اول، به عنوان شخصیتی معروف اما منفی معرفی می‌شود که مردم ساده‌دلی که خبر از چهره‌ی واقعی وی  ندارند، او را دوست دارند. مصاریعی نظیر دوست دارنت مردم ساده در بند دوم و وقتی بدونن تو کی هستی در انتهای ترانه، به دریافت این مسئله که چهره‌ی واقعی این آوازه‌خوان نزد مردم روشن نیست، کمک می‌کنند.

در ترجیع بند هم آوازه‌خوان به عنوان یک انسان معمولی که طبعاً سزاوار چنان معروفیت و ثروتی نیست، و یا یک نابغه‌ی با کاراکتر منفی معرفی می‌شود.

در حالی که در ابیات بعد از ترجیع‌بند اول، از جانب ترانه‌سرا توصیه‌هایی اخلاقی به آوازه‌خوان می‌شود. این‌جاست که مسئله مبهم و پرسش‌برانگیز می‌شود. زیرا توصیه‌هایی نظیر این‌که آخ اگه خودتو گم کنی و اگه پشت به مردم کنی به کار ِ کاراکتری مثبت می‌آیند که هنوز خودش را گم نکرده و هنوز پشت به مردم نکرده است. چنین توصیه‌هایی خطاب به یک نابغه‌ی نابکار و یا یک انسان ساده که ناسزاوارانه به جای‌گاه مرتفعی از مکنت و منزلت رسیده، این را به ذهن متبادر می‌سازد و به طور غیرمستقیم حاوی این‌ نکته‌ی غیراخلاقی است که اگر این فرد خود را گم نکند و پشت به مردم نکند و مزوّرانه به کار خود ادامه دهد، می‌تواند همواره بر مرکب مراد سوار باشد.  

 

با توجه به نواقص و ابهاماتی از این دست، بر این باورم که ترانه‌ی جردن که آن‌هم نخستین ترانه‌ی آلبوم پیشین رضا یزدانی‌ (پرنده بی پرنده) است، در قیاس با ترانه‌ی آوازه‌خوون، ترانه‌ی زیباتر و کم‌نقص‌تری است.

 

**************************************

**************************************

 

شمال

 

بیا بازم مث قدیم با هم‌دیگه بریم شمال!

دلم گرفته، راضیم به این خیالای محال

 

منو ببر! تا آخر جاده‌ی چالوس ببرم!

تا شیشه‌ی بارونی ِ خیس ِ اتوبوس ببرم!

 

تا جای پات رو ماسه‌ی داغ متل قو ببرم!

تا آخرین دل‌هره‌ی نگاه آهو ببرم!

 

منو ببر تا گم شدن تو اون چشای بی‌قرار!

تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریا کنار

 

دلم پره بیا بازم با هم‌دیگه بریم سفر

جای ما اون‌جا خالیه منو ببر، منو ببر

یه عمره جاده‌ی شمال منتظر عبور ماس

نمی‌دونه یکی از اون دو تا قناری بی‌صداس

 

یادش به خیر لحظه‌ای که چشمای ما دریا رو دید

نور چراغ زنبوری، رستوران اسب سفید

یادش به خیر شنای ما میون موجای بلا

خاطره‌های مشترک وقت سفر تو جنگلا

 

دلم پره بیا بازم با هم‌دیگه بریم سفر!

جای ما اون‌جا خالیه، منو ببر! منو ببر!

یه عمره جاده‌ی شمال منتظر عبور ماس

نمی‌دونه یکی از اون دو تا قناری بی‌صداس

 

 

ترانه‌ی دوم آلبوم هیس!، ترانه‌ی شمال است.

 

اگر چه حضور واژگانی نظیر چالوس، متل قو، رستوران و اتوبوس بدون وارد آمدن ِ آسیب به بافت ترانه، و نیز تلاش در جهت بهره‌گیری از تکنیک ِ surprise ending (3) در ترانه از نقاط قوت ترانه‌ی شمال محسوب می‌شود، اما دو سه اشتباه بزرگ و کوچک در این ترانه، باعث شده که ارزش هنری آن تا حدی ‌کم‌رنگ‌ شود.

 

نخست این‌که در این ترانه یک حشو قبیح رخ داده است. در مصراع:

 

تا شیشه‌ی بارونی ِ خیس اتوبوس ببرم

 

حضور هم‌زمان بارونی و خیس، این مصراع را دچار حشو قبیح کرده است؛ زیرا شیشه‌ای که بارانی است حتماً خیس هم هست و دیگر حضور واژه‌ی خیس کاملاً زائد خواهد بود.

 

اشتباه دیگری که رخ داده، در استفاده از تکنیک surprise ending است. بهره‌گیری صحیح از این تکنیک، مهارت ترانه‌سرا را نشان می‌دهد و به جذابیت و زیبایی ترانه بسیار کمک می‌کند.

اصطلاح surprise ending اساساً از عرصه‌ی داستان‌نویسی (و طبعاً نمایش‌نامه‌نویسی و فیلم‌نامه‌نویسی) می‌آید. در داستان‌نویسی به اتمام داستان به شیوه‌ای دور از انتظار و تصور خواننده surprise ending می‌گویند. استفاده از این تکنیک در تاریخ ترانه‌سرایی بسیار اندک صورت گرفته است. ترانه‌های گم‌شده از اردلان سرفراز و کاردستی از شهیار قنبری نمونه‌های برجسته‌ی استفاده از این تکنیک هستند.

در ترانه‌ی شمال، ترانه‌سرا از ابتدای ترانه تا انتهای مصراع ِ یه عمره جاده‌ی شمال منتظر عبور ماس

از حسرت سفری دیگرباره‌ به شمال، به هم‌راه هم‌سفر همیشگی خود، می‌گوید. اما ناگهان در مصراع نمی‌دونه یکی از اون دو تا قناری بی‌صداس مخاطب درمی‌یابد که هم‌سفر ِ همیشگی ترانه‌سرا، درگذشته است. این‌جاست که بر مخاطب عیان می‌شود که چرا در بیت نخستین ِ ترانه، ترانه‌سرا این سفر را خیالی محال قلمداد کرده است. تا این‌جا ترانه‌سرا موفق شده است که مخاطب را با یک پایان‌بندی ِ غیرمنتظره غافل‌گیر نماید و ترانه بی‌تردید باید همین‌جا پایان بپذیرد. اما ترانه پایان نمی‌پذیرد و در پس ِ این مصراع غیرمنتظره، بند ِ:

 

یادش به خیر لحظه‌ای که چشمای ما دریا رو دید

نور چراغ زنبوری، رستوران اسب سفید

یادش به خیر شنای ما میون موجای بلا

خاطره‌های مشترک وقت سفر تو جنگلا

 

می‌آید. حال آن‌که این بند پس از مواجهه‌ی مخاطب با مصراع ِ غافل‌گیرکننده‌ی مذکور، دیگر فاقد جذابیت لازم است. اگر چه این بند خللی بر خط روایی داستان وارد نمی‌آورد، اما حضور آن پس از مصراع غافل‌گیرکننده، به مانند رودررویی با معمایی حل شده است. همین اتفاق در ترانه‌ی نیمه‌ی گم‌شده‌ی من اردلان سرفراز نیز افتاده است. در نیمه‌ی گم‌شده‌ی من نیز ابیاتی که پس از بند غیرمنتظره‌ی:

 

کسی که همیشه عاشق

مث من دیوونه باشه

تو دنیا اگه نباشه

تو آینه می‌تونه باشه

 

می‌آیند، حکم همان معمای فاش‌شده را دارند.

 

اما این تکنیک در گم‌شده و کاردستی به خوبی به کار رفته‌اند. در گم‌شده، مخاطب از ابتدای ترانه تا پیش از بند پایانی، این‌گونه استنباط می‌کند که گم‌شده‌ی راوی، معشوق اوست. خاصه این که تکه‌ترانه‌های زیر نیز این حس را بیش‌تر در مخاطب تثبیت می‌کنند:

 

- دستای اون گم‌شده، اندازه‌ی دستم بود

- روزای آبی عشق

 

و سایر بخش‌های این ترانه هم، این استنباط را مخدوش نمی‌کنند. اما ناگهان در مصراع چهارم بند ِ:

 

برای اون لحظه که

تموم بشه جست‌وجوم

گم‌کرده‌مو ببینم

تـو آینه، روبه‌روم

 

مخاطب، بهت‌زنان درمی‌یابد که گم‌شده‌ی ترانه‌سرا، خود ِ ترانه‌سراست و ترانه‌سرا در این مدت خود ِ حقیقی‌اش را جست‌وجو می‌کرده است. توجه کنیم که اگر چه پس از این مصراع غافل‌گیر کننده، بند ِ:

 

از اون روزا تا امروز

یه عمره که می‌گردم

دنبال اون کسی که

تـو اون روزا گم کردم

 

تکرار می‌شود، اما این تکرار به ویژه با توجه به ملودی حسرت‌برانگیز و اجرای متناسب آن، نه تنها حس غافل‌گیری را برهم نمی‌زند، بل‌که مخاطب را در جاده‌ی بلند ِ حسرت و بهت، با خود می‌کشاند. در حالی که ملودی و ریتم نیمه‌ی گم‌شده‌ی من، این کمک را به امتداد حس شگفت‌زدگی نمی‌کند. در شمال هم پس از مصراع نمی‌دونه یکی از اون دو تا قناری بی‌صداس، با بندی تازه مواجه می‌شویم که این بند تازه، معادلات مذکور را در باب پایان‌بندی غیرمنتظره تماماً برهم می‌زند.

در کاردستی ِ شهیار قنبری هم، تکه‌ی نهایی ِ:

 

نکنه خود تویی!

تو که گوشات با منه!

تویی که کوچه‌ی شب

از قدم‌هات روشنه!

 

کار دست نقاشی

می‌تونی خودش باشی

 

به طرز غیرمنتظره و زیبایی، پاسخ ِ کیستی ِ فردی که سر کوچه‌ ایستاده را در دستان مخاطب می‌گذارد.

 

شمال، خاصه آن‌گاه که در کنار برخی از ترانه‌های بسیار خوب ِ یغما گلرویی بایستد، ترانه‌ای معمولی به شمار می‌رود.  

 

**************************************

**************************************

 

کارتون

 

هیس!

هیس!

هیس!

هیس!

 

چشماتو هم‌بذار رفیق!

بیا تا بچگی کنیم!

بیا که تو قصه‌های

کارتونی زندگی کنیم!

 

بیا شنل قرمزی رو

بدزدیم از پنجه‌ی گرگ!

آخه تو کلبه‌ش هنوزم

منتظره مادربزرگ

 

بیا تا مث گالیور

پا بذاریم تــو لی‌لی‌پوت!

نذار مسافر کوچولو

گم بشه توی برهوت!

 

نذار رابین‌هودو ته ِ

کارتون ِ ما اسیر کنن!

نذار پلنگ‌صورتی رو

با ماهی مرده سیر کنن!

 

دنیای کارتونا قشنگ

دنیای ما سیاه و زشت

کاش کسی زندگی‌مونو

شبیه کارتون می‌نوشت

 

دنیای کارتونا قشنگ

دنیای ما سیاه و زشت

کاش کسی زندگی‌مونو

شبیه کارتون می‌نوشت

 

بگو که تام سایر کجاس!

بگو کجاس هاکلبری!

می‌خوام بازم سفر کنم

به قصه‌ی تام و جری

 

سندباد قصه آخرش

نگف که مقصدش کجاس

هیشکی نفهمید گالیور

عاشق فلرتیشیاس

 

تورنادو شیهه می‌کشه

زورو هنوز رو ترکشه

می‌خواد رو دیوار ستم

علامت زد بکشه

 

ببین که عمر غولای

کارتونی خیلی کم شده

بیا تولد بگیریم!

پینوکیو آدم شده

 

دنیای کارتونا قشنگ

دنیای ما سیاه و زشت

کاش کسی زندگی‌مونو

شبیه کارتون می‌نوشت

 

دنیای کارتنا قشنگ

دنیای ما سیاه و زشت

کاش کسی زندگی‌مونو

شبیه کارتن می‌نوشت

 

 

ترانه‌ی سوم، ترانه‌ی کارتون است.

 

این ترانه با چند بار تکرار خطاب هیس! آغاز می‌شود. هم‌زمان و هم‌راه با این هیس‌!ها، ملودی نوستالژیک کارتون پلنگ صورتی آهنگ‌سازی شده است. هیس!ها به گونه‌ای طنزآمیز اجرا شده‌اند. تا این‌ قسمت از آهنگ، هنوز چرایی ِ حضور طنزآمیز هیس!ها و حضور ملودی پلنگ صورتی وضوح ندارد. ترانه ادامه می‌یابد:

 

چشماتو هم بذار رفیق!

بیا تا بچگی کنیم!

بیا که تو قصه‌های

کارتونی زندگی کنیم!

 

پرسش‌ها به پاسخ رسیدند. هیس!ها، هیس!های پدران و مادران خطاب به کودکان هستند، که در اجرا به طنز یا شاید هم به تمسخر کشیده شده‌اند. ملودی پلنگ صورتی هم پیش‌درآمدی بوده‌ است برای دعوت به سفر کردن به قصه‌های کارتونی.

 

سوژه‌ی این ترانه، سوژه‌ای بی‌سابقه است و مخاطبین خاص خود را دارد. عمر کارتون‌ در ایران حدوداً چهار دهه است. ضمناً کارتون‌ها در چندین سال نخست از همین چهار دهه هم، به واسطه‌ی فراگیر نبودن تلویزیون در آن روزگار، مخاطبین گسترده‌ای نداشتند. از سویی، کارتون‌ها، ماهیتاً برنامه‌های رسانه‌ای ِ ویژه‌ی کودکان و نوجوانان هستند. اگر چه مخاطبین کارتون هیچ‌گاه صرفاً کودکان و نوجوانان نبوده‌اند، اما از نظر کمّی، مخاطبین بزرگ‌سال کارتون‌ها در مقابل مخاطبین کودک و نوجوان آن‌ها، قابل چشم‌پوشی هستند. بنا بر آن‌چه رفت، مردمان میان‌سال و سال‌خورده‌ی کنونی نمی‌توانند مخاطبین اصلی این ترانه باشند. عمده‌ی مخاطبین این آهنگ جوانان امروزند که طبعاً هم‌سن و سال ترانه‌سرا (یغما گلرویی) و آهنگ‌ساز/تنظیم‌کننده/خواننده (رضا یزدانی) نیز هستند. از سویی، واژه‌ی رفیق نیز که عمدتاً در پیوست با انسان‌هایی با فاصله‌ی سنی نه چندان زیاد به کار می‌رود، واژه‌ی مناسبی برای متمرکز کردن مخاطبین کمابیش هم‌‌ سن ‌و سال، بر روی این آهنگ است.

 

روزگار کودکی ِ مخاطبین اصلی ترانه‌ی کارتون، روزگار جنگ مطوّل‌ بود و روزگار انبوهناکی ِ دلهره، که آن دوران سیاه‌ و سرد، گاه با ترس از ترکه‌ی معلمان شکنجه‌گر مدرسه نیز هم‌راه می‌شد، و کارتون‎ها یکی از مهم‌ترین گریزگا‌ه‌های همیشگی کودکان، از سختی آن شرایط بودند. کارتون‌ها، به مثابه‌ی روزنه‌ای، مجال نفس کشیدن را فراهم می‌آوردند. از این رو، کارتون‌ها در زمره‌ی ماندگارترین تصویرهای ذهنی دوران کودکی ِ جوانان امروز هستند. همین مسئله به جذابیّت ترانه‌ی کارتون کمکی چشم‌گیر می‌کند.

 

ترانه‌ی کارتون، ترانه‌ای‌ست به غایت تازه، روان، زیبا، و برانگیزاننده‌ی نوستالژیا. برای پیش چشم آوردن خاطرات دوران ساده‌ی کودکی، ترانه‌ا‌ی ساده و روان شاید به کرّات مناسب‌تر از ترانه‌ای با پیچیدگی‌های ادبی و کلامی باشد. یغما هم از کشانیدن پای تکنیک‌های ادبی –اعم از ایماژ و تصرف در فرم و زبان– به این ترانه احتراز کرده است. شگرد ساده‌ای که یغما از آن بهره جسته، صرفاً آوردن نام کاراکترهای کارتونی و اشاره‌‌هایی مختصر به ماجراهای این کارتون‌هاست.

 

ریتم و تنظیم آهنگ کاملاً متناسب با ترانه است. ریتم ِ آهنگ، جالب و سرخوشانه آغاز می‌شود و پیش می‌رود. به بند حسرت‌برانگیز ِ:

 

دنیای کارتنا قشنگ

دنیای ما سیاه و زشت

کاش کسی زندگی‌مونو

شبیه کارتن می‌نوشت

 

که می‌رسیم، تنظیم و ریتم به سمت ایجاد حس حسرت تغییر می‌یابد.

 

اجرای ترانه‌ هم بسیار جذاب و زیباست. صدای منحصر به فرد و به زعم من بسیار زیبای رضا یزدانی از دیگر نقاط قوت این آهنگ است. ملودی و اجرای مصراع زورو هنوز رو ترکشه هم یکی دیگر از لحظات زیبای این آهنگ را رقم زده است و تصویر کاراکتر کارتونی را پیش چشم می‌آورد که گویی سوار بر اسب می‌تازد.

 

محتوای ترانه حاوی نکته‌ی درخور توجهی‌ است که بی‌توجه از کنار آن گذشتن حاکی از اهمال مخاطب نسبت به این ترانه است. در دو بخش متفاوت از این ترانه، دو جهان‌بینی متعارض حاکم است.

 

به بیت دوم ترجیع‌بند نگاهی بیندازید:

 

کاش کسی زندگی‌مونو

شبیه کارتن می‌نوشت

 

این بیت، مُبلّغ صریح جهان‌بینی جبرمحور است. اعتقاد به تقدیر و پیشانی‌نوشته‌، و ناتوانی بشر در تغییر سرنوشت و تعابیری نظیر این‌ها، به وضوح در این بیت دیده‌ می‌شود.

 

جهان‌بینی دیگر در برخی از بخش‌هایی که ماجراهای کارتونی یادآوری شده‌اند، مشاهده می‌شود.

به ابیات زیر دقت کنید:

 

بیا شنل قرمزی رو

بدزدیم از پنجه‌ی گرگ

 

و:

 

نذار مسافر کوچولو

گم بشه توی برهوت

 

و:

 

نذار رابین‌هودو ته ِ

کارتون ِ ما اسیر کنن

 

و:

 

نذار پلنگ‌صورتی رو

با ماهی مرده سیر کنن

 

در این ابیات، حضور اراده‌ی انسانی در تغییر پیشامدها لحاظ شده است. نکته‌ی ظریف این‌جاست که ماجراهای کارتونی نوشته‌ی سناریست‌های این کارتون‌ها هستند و قاعدتاً نباید توسط مخاطبین ِ کارتون‌ها قابل تغییر باشند. از همین رو اشاره‌ی غیرمستقیم به این که حتی همین سناریوهای از پیش نوشته شده هم قابل تغییر هستند، می‌تواند مؤید این مطلب باشد که دشوارترین و مأیوس‌کننده‌ترین شرایط زندگی هم تغییرپذیر هستند.

 

در نگاهی غیرسطحی و غیرگذرا به این ترانه، تعارض میان این دو جهان‌بینی، مشهود است و همین تعارض، مسبّب سردرگمی مخاطب در کشف نگاه ترانه به ماجرای جبر و اختیار شده است.

 

**************************************

**************************************

 

برج

 

دارن یه برجی می‌سازن

با ده هزار تا پنجره

می‌گن که قد برجشون

از آسمون بلندتره

 

برای ساختنش هزار

هزار درختو سر زدن

پرنده‌های بی‌درخت

از این حوالی پر زدن

 

می‌گن که این برج بلند

باعث افتخار ماس

حیف که کسی نمی‌دونه

خونه‌ی افتخار کجاس

 

باعث افتخار تویی

دختر توی کارخونه

که چرخ زنده‌ موندنو

دستای تو می‌چرخونه

 

باعث افتخار تویی

سوپور پیر ژنده‌پوش

نه این ستون سنگی

لال بدون چشم و گوش

 

ستون آسمون‌خراش

سایه‌تو ننداز رو سرم!

تو شب بی‌ستاره هم

من از تو آفتابی‌ترم

 

ستون آسمون‌خراش

سایه‌تو ننداز رو سرم!

تو شب بی‌ستاره هم

من از تو آفتابی‌ترم

 

یه روز میاد که آدما

تو رو به هم نشون بدن

به ارتفاعت لقب

پایه‌ی آسمون بدن

 

اما خودت خوب می‌دونی

پایه نداره آسمون

اون که زمینی نمی‌شه

با حرف پوچ این و اون

 

پس مث طبل صدا نکن!

نگو بلندترین منم!

من واسه رسوا کردنت

حرف از درختا می زنم

 

درختای مرده هنوز

خواب پرنده می‌بینن

پرنده‌های بی‌درخت

رو سیمای برق می‌شینن

 

به قد و قامتت نناز

آهای بلند بی‌خبر!

درختا باز قد می‌کشن

حتی تو سایه‌ی تبر

 

ستون آسمون‌خراش

سایه‌تو ننداز رو سرم!

تو شب بی‌ستاره هم

من از تو آفتابی‌ترم

 

ستون آسمون‌خراش

سایه‌تو ننداز رو سرم!

تو شب بی‌ستاره هم

من از تو آفتابی‌ترم

 

 

ترانه‌ی چهارم، ترانه‌ی برج است.

 

سمبل (4) یا نماد ابزار مناسبی‌ برای گریز از سایه‌ی سرکوب و سانسور مسلطان بوده و هست. ویژگی ممتاز بهره‌گیری از این ابزار این است که سمبل‌ها اغلب امکان بهره‌مندی از دامنه‌ی گسترده‌تر تأویل را به مخاطب می‌دهند. همین مسئله باعث می‌شود مقصود مؤلف، بیش‌تر از ترانه‌هایی که از این ابزار بی‌بهره‌اند، در هاله‌ای از ابهام قرار بگیرد. لذا دست‌گاه‌های سانسور صریحاً نمی‌توانند مؤلف را به این‌ مسئله که منویّات سیاسی را –و یا منویّات سیاسی خاصی را– مدنظر داشته متهم کنند. این البته نگاه تئوریک به ماجراست. در عمل، دست‌گاه‌های سانسور نشان داده‌اند که اغلب به اصول رایج مواجهه با آثار هنری پای‌بند نیستند و در این راه از ضوابط خاصی پیروی نمی‌کنند. چه بسا اثری سمبلیک که غالب مخاطبین آن را عاشقانه می‌پندارند، توسط سانسور‌گران اثری سیاسی-انتقادی تلقی گردد (5). با این همه، حربه‌ی سمبل اغلب حربه‌ای درخور توجه برای به کار بردن مفاهیم سیاسی-اجتماعی به حساب می‌آید.

 

سمبل‌ها را به دو دسته‌ تقسیم می‌کنند: (6)

 

1- سمبل‌های قراردادی (Conventional) و یا همگانی (Public)

2- سمبل‌های شخصی (Personal) و یا خصوصی (Private)

 

سمبل‌های قراردادی یا همگانی (عمومی) سمبل‌هایی هستند که به‌ واسطه‌ی تکرار در آثار هنری متعدد، هاله‌ی معنایی خود را از دست داده‌اند و دچار صراحت و شفافیت و روشنی شده‌اند و در نتیجه از کارایی آن‌ها تا حد زیادی فروکاسته شده است.

صراحت و روشنی ِ سمبل‌های همگانی (عمومی) منجر به بروز دو ضعف می‌گردد:

یکی این‌که اثر هنری را به سبب هاله‌زدایی‌یی که بر محتوا وارد می‌آورد، از منظر زیبایی‌شناسیک تحت تأثیر منفی قرار می‌دهد.

دیگر این‌که در صورتی که یک سمبل‌ همگانی تماماً کارکرد سیاسی داشته باشد و یا یکی از کارکردهایش سیاسی باشد، محتمل است که وارد سیاهه‌ی ممنوعیات سانسور‌گران ‌شود و از آن پس استفاده از آن، حتی در برخی از آثار غیرانتقادی (عاشقانه، عرفانی، ...) هم موجب سانسور شدن بخشی یا همه‌ی آن اثر هنری شود. می‌خانه و شراب و ... در آثار عرفانی نمونه‌هایی از سمبل قراردادی یا همگانی هستند.

 

سمبل‌های خصوصی یا شخصی سمبل‌هایی هستند که حاصل خلاقیت و ابتکار یک هنرمند است و از این رو ارزش هنری بیش‌تری برای این دسته از سمبل‌ها قائل می‌شوند. سمبل‌های شخصی اغلب پیش از استفاده‌ای که یک هنرمند از آن‌ها می‌کند، مسبوق به سابقه نیستند. به همین دلیل کلیشه‌ای نشده‌اند و هر گاه بر اثر استفاده‌ی فراوان تبدیل به کلیشه شوند در زمره‌ی سمبل‌های همگانی قرار خواهند گرفت. سمبل‌های شخصی، برای مخاطبین تازگی دارد و در اثر هنری هاله‌ی معنایی به وجود می‌آورد و زمینه را برای تأویل‌های متفاوت باز می‌گذارد. کوچه‌ی بن‌بست، دیوار کاگلی و رود بزرگ در ترانه‌ی بن‌بست ایرج جنتی‌عطایی، نمونه‌هایی از سمبل‌ شخصی‌اند.

 

برج در ترانه‌ی برج ِ یغما گلرویی، یک سمبل شخصی است. اگر چه اردلان سرفراز پیش‌تر در ترانه‌ی برج (7)، از برج به عنوان یک سمبل استفاده کرده بود، اما آن برج، کارکردی یک‌سر متفاوت با برج یغما گلرویی دارد.

 

داستان‌واره‌ی ترانه‌ی برج ِ آلبوم هیس! می‌تواند نمادی از برج‌سازی و تخریب طبیعت باشد.

 

از سویی برج در همین ترانه‌ی برج، می‌تواند سمبلی از اهداف صرفاً مادی و عاری از رعایت انسان‌، در روزگار ِ –و یا در یک جامعه‌ی– خشک و صنعتی و مادی‌محور باشد. هدفی که گروهی برای نیل به آن به خود اجازه می‌دهند تا انسانیت را پای‌مالیده کنند. می‌توان تا انتهای ترانه را با این جای‌گزینی به تأویل نشست.

 

برج، از سویی می‌تواند سمبل یک ایدئولوژی باشد. با این تأویل، ساختن برج می‌تواند سمبلی برای تحمیل ایدئولوژی با شیوه‌هایی نظیر تزریق آموزه‌های ایدئولوژیک، و بستن گذرگاه‌های جریان آزاد اطلاعات در جامعه، و درآوردن فضای فکری جامعه به انحصار تلقین‌های همه‌سویه‌ی ایدئولوژیک.

در امتداد این تأویل، درختان می‌توانند سمبل ذهن‌های محصور و منحصر افراد جامعه و پرنده‌ها می‌توانند سمبل جریان آزاد اطلاعات باشند. نیز تکه‌هایی نظیر:

 

اما خودت خوب می‌دونی

پایه نداره آسمون

 

پس مث طبل صدا نکن

نگو بلندترین منم

 

به سادگی قابل تأویلند.

 

تأویل دیگر را می‌توان با نشانیدن یک فرد یا یک حکومت خودکامه به جای برج، پی گرفت. با این جانشینی، تأویل ابیات و بندهایی نظیر:

 

می‌گن که قد برجشون

از آسمون بلندتره

 

و:

 

برای ساختنش هزار هزار درختو سر زدن

 

و:

 

می‌گن که این برج بلند

باعث افتخار ماس

 

و:

 

اما خودت خوب می‌دونی

پایه نداره آسمون

اون که زمینی نمی‌شه

با حرف پوچ این و اون

 

و:

 

من واسه رسوا کردنت

حرف از درختا می زنم

 

و:

 

درختا باز قد می‌کشن

حتی تو سایه‌ی تبر

 

کار دشواری نیست.

 

یکی از تفاوت‌های اصلی سمبل با استعاره هم همین است. در استعاره، مستعار هویت خود را از دست می‌دهد و در مناسبات تازه‌ای تنها بر مستعارٌ منه دلالت می‌کند. اما سمبل هم هویت اصلی خود را حفظ می‌کند و در نقش خود بازی می‌کند، و هم مُشبّه‌ها و موضوعاتی دیگر را نمایندگی می‌کند.

به عنوان نمونه، سمبل‌های دخترای خورشید خانوم و بارون در ترانه‌ی ننه بارون ِ زویا زاکاریان می‌توانند دقیقاً نقش آفتاب و بارون را بازی‌ کنند و به واسطه‌ی این نقششان تکه‌های:

 

- این‌قد این قناریای عاشقو تـو لک نبر

 

- بذا گرمای زمین بمونه چند روز پیش ما

 

- را بده مشدی بهار غنچه‌ی سیبو باز کنه

 

و سایر قسمت‌های ترانه، کاملاً تأویل‌پذیرند. در عین حال همین دخترای خورشید خانوم و بارون می‌توانند بسته به تأویل‌های متفاوت نقش‌های دیگری را هم به خود بگیرند. در همین ترانه‌ی برج نیز دیدیم که برج، هم می‌تواند دقیقاً یک برج باشد و ترانه را به سمت حمایت از محیط زیست پیش ببرد و هم در عین حال می‌تواند بر یک دیکتاتور، یا بر یک ایدئولوژی تحمیل شده، یا بر اهداف صرفاً مادی برخی انسان‌ها و یا بر مُشبّه‌هایی دیگر دلالت کند.

 

شاید تنها نکته‌ی منفی ترانه‌ی برج، خطایی باشد که در بیت ِ:

 

به ارتفاعت لقب

پایه‌ی آسمون بدن

 

رخ داده است، زیرا انسان‌ها به خود ِ برج لقب خواهند داد، و نه به ارتفاع برج. این‌که افراد به واسطه‌ی ارتفاع برج، به خود ِ برج لقب پایه‌ی آسمان را بدهند کاملاً منطقی است. اما اعطای لقب پایه‌ی آسمان به ارتفاع برج نامأنوس و غیرعقلایی به نظر می‌رسد.

 

یک نکته‌ی منفی دیگر نیز وجود دارد که البته به اجرا باز می‌گردد. در مصراع پس مث طبل صدا نکن تکه‌ی پس مث طبل وضوح شنیداری کافی را ندارد و مخاطب برای شنیدن متن صحیح، نیازمند دقت فراوان است. شاهد این مدعا این است که برخی از کسانی که متن این ترانه را بر روی سایت‌های اینترنتی‌ خود قرار داده‌اند، این تکه را به اشتباه اسب ستبر، پس به ستبر، پس واسه تب، پس مثل تب، و ... درج کرده‌اند.

 

بنا بر همه‌ی آن‌چه رفت، ترانه‌ی برج یکی از ترانه‌های زیبای آلبوم هیس! و نیز کارنامه‌ی کاری یغما گلرویی است.

 

**************************************

**************************************

 

این مقاله انعکاس نگاه گذرای من است بر چهار ترانه‌ی نخست این آلبوم. طولانی شدن این مقاله، مجال پرداختن به سایر ترانه‌های آلبوم را از من گرفت. امیدوارم در آینده‌ا‌ی نزدیک فرصتی دست دهد تا به سایر ترانه‌های این آلبوم نیز بپردازم، زیرا در میان سایر ترانه‌های این آلبوم هم، ترانه‌های بسیار خوبی به چشم می‌خورند.

 

برآیند تمام معایب و محاسنی که در آلبوم هیس! به چشم می‌خورد، مرا به این نتیجه‌ می‌رساند که:

 

آلبوم هیس! بهترین آلبوم موسیقی غیرسنتی داخل ایران در سالیان پس از پنجاه و هفت است.

 

نیز یغما گلرویی را باید به شهادت کارنامه‌اش بهترین ترانه‌سرای جوان ایران دانست. اگر چه یغما هنوز با بزرگان ِ انگشت‌شمار این عرصه فاصله‌ای محسوس دارد، اما بخشی از این فاصله را می‌توان با دلایلی نظیر کوتاهی عمر ترانه‌سرایی وی به نسبت بزرگان ترانه‌سرایی، سانسور، کم‌بود آهنگ‌سازان و خوانندگانی که هم‌سنگ وی باشند، وضعیت و جایگاه موسیقی داخل کشور و مسائلی از این دست توجیه کرد.

در پیوست با یغما گلرویی و کارنامه‌ی کاری‌اش گفتنی‌ها بسیار است. به عنوان مثال یکی از مسائلی که به شدت جا برای پرداختن و تجزیه و تحلیل دارد این است که وی در کنار آفرینش ترانه‌هایی زیبا و ارزش‌مند، سرگرم ساختن ترانه‌های سست و روزی‌رسان نیز هست. اما به سبب طولانی شدن این مقاله، مجال و فضایی برای پرداختن به این مسئله و مسائل دیگری در باب یغما وجود ندارد.

 

نکته‌ای که نباید از قلم بیفتد این است که سبک موسیقی رضا یزدانی سبکی تازه است و از آن‌جا که در این سبک آثار خوبی از خود به جای گذاشته، می‌توان وی را خواننده‌ای موفق دانست که در صورت حفظ خلاقیت و هوشیاری، و مداومت در راهی که در آن گام برمی‌دارد، می‌تواند به سطوح بالا در اجرا و آهنگ‌سازی و تنظیم برسد. ضمن این‌که جنس صدای رضا یزدانی دست‌کم برای من بسیار دوست‌داشتنی‌ است.

 

در انتها امیدوارم اگر این نوشتار به روند کیفی ترانه‌سرایی یغما گلرویی کمک نمی‌کند، دست‌کم باعث تضعیف این روند هم نشود.

 

**************************************

**************************************

 

پانوشت‌ها:

 

(1): پیش ِ روی کلمه‌ی هیس در روی جلد این آلبوم علامت تعجب به کار نرفته است. حال آن‌که این کلمه به علامت تعجب احتیاج دارد و به کار نبردن این علامت از جانب یغما گلرویی که همواره در استفاده از علامت تعجب افراط می‌کند، تعجب‌برانگیز است. باری، در این نوشتار این علامت پیش ِ روی این کلمه قرار داده شده است.

(2): آهنگ یکی در میون در کاست این آلبوم موجود نیست و تنها بر روی سی‌دی قرار دارد.

(3): برگردان فارسی مناسب اصطلاح surprise ending، پایان‌بندی ِ غیرمنتظره است.

(4): Symbol

(5): به عنوان نمونه، به پانویس ترانه‌ی عروسک (مترسک) از کتاب از ریشه تا همیشه (گزیده‌ای از سروده‌های اردلان سرفراز) رجوع شود.

(6): نکات پرداختنی در باب سمبل‌ها فراوان است. اما در این مقاله نیازی به توضیح‌ مبسوط در پیوست با مقوله‌ی سمبل و نیز توضیح درباره‌ی شباهت سمبل با استعاره، اضافه‌ی سمبلیک، نظر افرادی نظیر Umberto Eco درباره‌ی تعریف سمبل،  و مسائلی از این دست، دیده نمی‌شود. از این رو تنها به آوردن حداقل‌های ضروری در این باب بسنده شده است.

(7): آهنگ‌ساز: فرید زلاند – تنظیم‌کننده: منوچهر چشم‌آذر – خواننده: ابی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:23  توسط احسان  |