تبليغاتX
ترانه‌ی نوین -

ترانه‌ی نوین

 

 

افق روشن

 

 

بخشی از سخنْ رانی ِ احمد شاملو به مناسبت فرارسیدن نوروز 1357 در جشن عید سازمان دانشْ جویان ایرانی در نیویورک:

 

دوستان خوب من!

ظاهراً سنت بر این است که در نوروز جامه ی نو بپوشند. خانه ی خود را بیارایند و بپیرایند، گرد و غبار آن را برویند، به دیدار بستگان و خویشان بروند، با سبزه و گل و شیرینی از یک دیگر استقبال کنند، لب ها را پُر خنده نگه دارند و با تبسّم مِهرآمیز به روی یکْ دیگر بنگرند، دشمنی ها و دلْ آزردگی ها را به دور افگنند، یکْ دیگر را ببوسند و مهر بورزند، هدیه بدهند و هدیه بگیرند و آغاز سال نو را به یکْ دیگر تبریک بگویند. این، آیین سنتی نوروز ما بوده یا هست. البته این آیین فلسفه یی یا توجیهاتی هم برای خودش دارد. اما من هر وقت به این رسوم فکر می کنم به یاد حکایت غم انگیزی می افتم که یکی از دوستانم به مناسبتی برایم نقل کرده است:

            آن دوست حکایت می کرد که یک سال، در گرمای نیمه ی تابستان، پدرم به دلیلی تصمیم گرفت قسمتی از ساختمان خانه را بکوبد و دوباره بسازد. مشتی کارگر و استاد بنّا را آوردند. آن قسمت خانه را کوبیدند و دوباره ساختند. دیوارها را بالا بردند و سقف را با تیرهای چوبی و حصیری پوشاند و بالاخره وقت اندود کردن پشت بام رسید.

            این قسمت، یعنی کاهْ گِل کردن ِ پشت بام، به خصوص برای کارگری که به اصطلاح به اش ناوه کِش می گویند کمرشکن ترین قسمت کار است. در نظر مجسّم کنید که این کارگر، بدون لحظه ای آسایش باید از اوّل آفتاب تا ظهر که نیم ساعتی برای خوردن یک لقمه نان، کار را متوقف می کند، و از بعد از ناهار تا تَنگ غروب درست مثل مورچه ای که لاینقطع برای بردن دانه به لانه می رود و شتابان برمی گردد، در ذلّ آفتاب کویری تابستان خشک و سوزان ایران، بی وقفه در حرکت باشد. آن ناوه ی نخاله ی گِل کِشی را بگذارد روی کولش، بر حسب بلندی دیوار از نردبانی لنگردار و غیرقابل اطمینان بیاید پایین، برود کنار محلی که گِل آمیخته با کاه را آماده کرده اند، ناوه را بگذارد زمین، بیل را دست بگیرد، گِل سفت چسبْ ناک را بریزد توی ناوه، ناوه را که این بار سنگینی اش به راستی کمر را می شکند دوباره بردارد بگذارد روی شانه اش، فاصله ی تا پای نردبان را طی کند، عرق ریزان و نفس زنان از نردبان ِ به آن بلندی و خطرناکی با بار ِ به آن سنگینی برود بالا، ناوه را ببرد پای کار خالی کند، دوباره بَرَش دارد و برگردد و باز، روز از نو روزی از نو؛ یعنی درست تحمل کیفر پرومته در اساطیر یونانی.

            پرومته یکی از خدایان اساطیری یونان بود. بر اساس میتولوژی یونان باستان، پرومته خیرخواه آدمیان بود و چون خدایان دیگر انسان را از آتش محروم نگه داشته بودند، پرومته به قولی راز آتش را از کوه اُلمپ و به قولی دیگر مشعلی را از چنبر سوزان خورشید ربود و در اختیار انسان نهاد. این یکی از زیباترین، عمیق ترین و پرمعنی ترین بخش های اساطیر یونان است که متأسفانه مجال آن نیست که امشب به تجزیه و تحلیل جهات سمبولیک یا تمثیلی آن بپردازیم، همین قدر عرض می کنم که زئوس –خدای خدایان– از این نافرمانی پرومته سخت در خشم شد، به فرمان او خدایان دیگر انجمن کردند، پرومته را خائن شمردند و کیفری خوف انگیز بر او مقرّر داشتند. کیفر پرومته این بود که اِلی الابد در کوه های قفقاز بر صخره ای زنجیر شود و هر به چند گاهی کرکسی بیاید به ضرب منقار خود، سینه ی او را از هم بدرد و جگرش را پاره پاره کرده، بخورد و جگرش از نو بروید و باز کرکس بیاید و... الخ. صحبت در این بود که کارگر ناوه کش در واقع همان کیفر پرومته را تحمل می کند. اگر پرومته افسانه ای، راز آتش را با آدمیان در میان نهاد و بدین جهت به چنان کیفر بی رحمانه ای محکومیت یافت، کارگر ناوه کش ِ عالم واقعیت، از آن رو به چنین کیفر استخوانْ شکنی محکومیت پیدا کرد است که لذت پناهیدن به سایه و سرپناه را به همْ نوعان خود تقدیم می کند.

            باری، دوست من می گفت آن روزها بچه ی ده یازده ساله ای بودم و بی فکر و بازیْ گوش و البته سطحی. تو درگاهی ِ یکی از اتاق ها نشسته بودم و رفته بودم تو نخ این کارگر ناوه کش که کار عجیبی می کرد. هر دفعه، وقتی از نردبان پایین می آمد و ناوه ی خالی را از گِل پُر می کرد، پیش از آن که بَرَش دارد بگذارد روی شانه اش و راه بیفتد، زیر چشمی این ور و آن وَرَش را می پایید که کسی نبیند، بعد به سرعت بند تمبانش را وا می کرد، گره شُلی به اش می زد و ناوه را بر می داشت. گره شل را طوری از روی حساب می بست که وقتی به بالای نردبان می رسید، کم و بیش تمبانش پایین افتاده بود. این بود که بالای نردبان ناوه را می گذاشت زمین، تمبانش را بالا می کشید، بندش را سفت می کرد و ناوه را برمی داشت می بُرد پس ِ دست اوستای بنّا خالی می کرد و دوباره برمی گشت و همان شل کن سفت کن را از سر می گرفت.

دوستی که این خاطره را برایم نقل می کرد گفت ده یازده سال از این ماجرا گذشت تا من توانستم به حکمت کار عجیب آن ناوه کش پی ببرم، و آن، روزی بود که ما را –هنگامی که دوره ی نظام اجباری ام را طی می کردم– گروهبانمان مجبور کرده بود برای تنبیه صد و پنجاه تا شنو برویم، و من، آن آخر ِسَری ها، همه اش پی فرصت می گشتم که گروهبان رویش را برگرداند بلکه بتوانم یک لحظه، فقط یک لحظه ی کوتاه، سینه یا سر زانوهایم را بگذارم زمین. و درست در همان لحظات ِ خستگی و ناتوانی بود که حکمت بالغه ی کار عجیب آن ناوه کش برایم آشکار شد: ناوه کش بی نوای خسته، این کلک را برای آن جور می کرد که بالای نردبان، به بهانه ی سفت کردن بند تمبانش بتواند یک لحظه، ناوه ی سنگین گِل را زمین بگذارد، نفسی بکشد، و از آن باری که عرق ریزان و خسته از پانزده بیست پله ی نردبان بالا کشیده بود، یک دم کمر راست کند.

من هر وقت، به سُنت شادی های نوروزی فکر می کنم بی درنگ آن لحظه ی راحتْ باش ِ ناوه کش برایم تداعی می شود: یک دلْ خوشْ کُنک ِ موقّت. یک لحظه فراغت دروغین... ملتی که قرن هاست به کار ِ گِل واداشته شده، به عقیده ی من در این آیین نوروزی، در این جشنی که از فرط زورکی بودن، غم انگیز است، همان بند تمبانش را سفت می کند. مجالی سنّتی برای یک جور خوشی ِ کلیشه ای ِ قلابی ِ سنّتی. و گرنه به راستی کدام نوروز؟ اگر نوروز به معنی نو شدن کهنه هاست، ما مردم در طول قرون  بی شمار، با هر سال نو، قدمی دیگر به سوی اعماق گنداب متعفن تاریخ سراسر بی داد و خون و وحشت خود برداشته ایم و دست ِ کم، ]تا[ امروز هنوز کهنه ای را نو نکرده ایم. و اگر نوروز به معنی آغاز دورانی دیگر است، آن دوران ِ دیگر –اگر چه سرانجام فراخواهد رسید و همین امیدواری ِ قاطع است که به مبارزه ی ما نیرو می رساند– هنوز فرانرسیده، هنوز از قوّه به فعل درنیامده است.

 

 

بدون شرح

 

 

دکتر رضا براهنی – طلا در مس – چاپ سوم (1358) – صفحات 413 تا 415:

 

حقیقت این است که اتفاق می افتد گاهی که یک نفر ناگهان، در طول چند سال بسیار ناچیز، تبدیل به امام زاده ای، پیر مغانی، منادی یی یا رهبری بشود. متعصبان و جاهلان و کودک مآبان، گاهی اطراف مردی را آن چنان با صمیمیتی –خواه قلابی و خواه واقعی– می گیرند که امکان آن که بتوان خدشه ای در ساحت قدس و کبریایی آن مرد پیدا کرد، به کلی تبدیل به امری محال می شود. این قبیل افراد، به دور آن مرد، حصن حصینی از کلمات رنگین و زیبا و چشم گیر، برمی افرازند و صفوف تعصب خود را آن چنان منظم و فشرده می سازند که هر حمله کننده ی شکاکی به یک نگاه آن ها به کلی از جا در رود و هرگز جرأت نکند، نه حمله، بلکه دست کم حتی، نگاهی از نزدیک به آن سوی آن صفوف فشرده بیندازد و ببیند در پشت این همه سرنیزه ی پوزخند متعصبان، بالاخره چه کسی، از انظار مخفی مانده، ولی بر آفاق ادعای حکومت می کند.

در عالم ادبیات و فرهنگ، که بر آن هیچ ضابطه ای جز حقیقت نباید حاکم باشد، و کوشش همه ی دارندگان و سازندگان فرهنگ و ادبیات باید متوجه ِ ساختن حقیقت و مجموعه هایی از حقیقت باشد، شاید بتوان، گهگاه، اغماض ها و ارفاق های ناچیزی کرد، و مثلاً گروهی از صفوف مُقدّم نیزه داران قِلاع تعصب را به دلیل جهل و نادانی و کمبود ادراک و دریافتشان بخشید و بر گناهان جریحه دار کننده شان قلم عفو کشید، با این امید که روزگاری نه چندان دور، نور بصیرت بر ناصیه شان هویدا شود، و اگر هم جنگل سرکشی از خرد و بینش بشری از سینه شان سر نکشد، دست کم، درختی، یا دست کم، نهالی از نهال های بالان و شکوفان از قلبشان بروید، و اگر این نهال دردی از دیگران را دوا نکرد، لااقل، سایه روشن تَسَلایی بر چهره ی تاریک خودشان بیفکند؛ ولی گناه کسی که در پشت این صفوف فشرده زیچ نشسته است، به مراتب بیش تر است؛ چرا که او شعور دارد و با شعور خود به جای آن که بی شعوری را نابود کند، از بی شعوری به نفع خود استفاده می کند؛ طوری که اگر از دور نگاهش کنی، گمان می کنی، قبای پیر مغانی، فقط بر قامت او دوخته شده است و هیچ تردیدی هم در عظمت و بزرگی او نمی توان داشت؛ چرا که اوامر را برای دیگران، سخت مشتبه ساخته است و موقعی که سر از جایی در می آورد، آن چنان پاک و بی شائبه و بزرگ به نظر می رسد و آن چنان نقش فروافتادگی و سخاوت و فروتن و درویشی را به مهارت و وقار ایفا می کند که گویی همانا پیر مغان، سر از شعر حافظ برداشته، در برابر ما ایستاده است و ما زیارت کنندگان این امام زاده ی پاک و حرم مطهر، شب و روز باید دخیل ببندیم و خود را غلام و چاکر این موجود بخوانیم و خود را خدام و رفتگر آستان قدسی او بدانیم.

همیشه می توان حرف های درشت و دندان شکن زد. همیشه می توان درشت ِ متواضع، درشت ِ مُوَقر، درشت ِ مبادی ِ آداب، درشت پاک و بی آلایش بود و یا چنین تظاهر کرد که پاک و بی آلایش هستیم؛ ولی حساب حقیقت از این درشت راندن ها، از این فروتنی ها و غرورها، از این پاکْ بازی ها و بی آلایش سازی ها، جداست. حساب حقیقت، حساب حقیقت است و آن را نه می توان به درویش مسکین تعارف کرد و نه می توان به گدای درویش مآب ارمغان داشت، حقیقت را فقط می توان به خود حقیقت و تشنگان واقعی حقیقت بخشید، سخاوت مندانه و پی گیرانه جست و پیدا کرد و بدون شائبه حتی سخاوتی، با آزادی تمام بخشید؛ و باور کنید حقیقت، مثل به هم کوبیدن دو لنگه ی دروازه ی آسمان صدا دارد و چرا صدا نداشته باشد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:8  توسط احسان  |